حلّاج

1.
حسین بن منصور بیضاوی، مشهور به حلّاج، عارف نام‌دار و بی‌پروای قرن سوّم و چهارم هجری است، که در تاریخ عرفان اسلامی، هم‌چون خورشیدی تاب‌ناک، می‌درخشد. تأثیر گفتار و کردار وی تا حدّی است که خالق منظومه‌ی عرفانیِ منطق ‌الطّیر، شیخ عطّار نیشابوری، وی را عقلِ ثانی و مرشد بزرگ خوانده است، و دیوان شمس نیز سرشار از مفاهیم عمیقی است که حلّاج، بر اساس آن‌ها، شهره گشت.

حلّاج اعتقاد داشت که مذهب عشق الهی تنها دین سالکان راه حقّ است، و هدف عارف را فنا شدن در حقیقت آفرینش می‌دانست، فنایی که با بقای وی همراه می‌شود. ندای «أنا الحقّ» او ناشی از همین باور بود، که در کوچه و بازار، آن را با بانگ بلند به گوش همگان می‌رساند، و جان خویش را هم، بر سر همین اعتقاد، فدا نمود.

در مورد حلّاج نظریّات متناقض بسیاری وجود دارد، که نه همه، ولی بیش‌تر آن‌ها فاقد ارزش مستند تاریخی بوده، و اغلب، مخلوق اندیشه‌های سوداییِ مجذوبان به حلّاج است، و یا ناشی از حسادت و کینه‌ی دشمنانش، و مخالفان آرای‌اش. امّا آن چه که انکارناشدنی است تأثیر جنبش حلّاج بر پایه‌های تصوّف، فلسفه، و عرفان اسلامی‌ـ‌ایرانی است. افرادی مانند فرید الدّین عطّار نیشابوری، جلال الدّین بلخی، عین القضّات همدانی، شهاب الدّین سهروردی، ابوسعید ابوالخیر، خواجه نصیر الدّین طوسی، خواجه عبدالله انصاری، ملّا محسن فیض کاشی، صدر الدّین شیرازی، بهاء الدّین عاملی، میرداماد استرآبادی، احمد غزّالی، مَجدود بن آدم سنایی، و بسیاری از دیگر بزرگان این سرزمین، اندیشه‌های خود را وام‌دار آرای انقلابی حلّاج می‌دانند.

باری، حسین بن منصور، مشهور به حلّاج، به احتمال زیاد، در سال 244 هجری قمری، برابر با 858 میلادی، در تور، نزدیک بیضای فارس چشم به جهان گشود. گفته‌اند که نیای او مردی زرتشتی بوده است. در مورد لقب حلّاج نیز 3 گمان وجود دارد، یکی این که پدرش پیشه‌ی حلّاجی داشته، یعنی پنبه را از پنبه‌دانه جدا می‌کرده، و خود حسین هم مدّتی این کار را انجام داده است. توجیه دیگر، که برخاسته از روایت‌هایی در مورد معجزه و کارهای خارق‌العادّه‌ی او است، داستانی را تعریف می‌کند که وی به دانه‌ی پنبه اشاره کرد و پنبه‌ها از آن درآمده، باعث تحیّر حاضران گشت. امّا قول سوّم به نظر منطقی‌تر می‌آید، بر این مبنا که، او رموز عرفان را برای خلق بازگو می‌کرد و از اسرار زندگی و احوال آدمیان پرده برمی‌داشت، چونان که پنبه را حلّاجی کنند.

به هر ترتیب، حلّاج در نوجوانی از محضر صوفی بزرگ، سهلِ تُستَری، دانش آموخت و همراه وی به بصره رفت. هنوز 20ساله نشده بود که به بغداد رسید، و در آن جا به شاگردی عَمرو بن عثمانِ مکّی پرداخت. گویند که به دست عمرو خرقه‌ی تصوّف پوشید. در این دوران، با دختر یکی از مریدان استاد ازدواج کرد، و همین مطلب مایه‌ی نارضایتی عمرو گردید، چرا که وی با پدر دختر اختلاف داشت. فرزندان او را 2 پسر و 1 دختر شمرده‌اند.

وی پس از مدّتی، به مکتب یکی از بزرگ‌ترین مشایخ زمان، جُنید نهاوندی درآمد، و در مکتب عاشقانه‌ی بایزید بسطامی، و تحت آموزه‌های جُنید، و ضمن دوستی با ابوبکر شِبِلی و ابن عطاء آدمی، پرورش یافت. در حدود 20 سال پس از آن، به سفر حجّ رفت و یک سالی را در مکّه به ریاضت پرداخت، امّا در بازگشت، اختلاف خود را با جُنید علنی کرد و از او جدا شد. در این زمان بود که ندای «أنا الحقّ» برآورد، و در نتیجه، از جانب بسیاری از بزرگان تصوّف، و نیز فقه و حدیث، متّهم به اِلحاد گردید.

حلّاج، که موفّق به همراهی شیعیان نیز با خود نشده بود، به شوشتر (تُستَر) و اهواز رفت، و سرانجام جامه‌ی تصوّف را هم از تن به در کرد. شعار صوفیان آن زمان این بود که، هنگام راز و نیاز، باید در را به روی خود بسته و سر را به خویشتن فرو بَرَند، امّا حلّاج مخالف این روش بود و اعتقاد داشت که باید با مردمان، در سرتاسر جهان، و با هر مرام و باوری، سخن گفت و خاموش نماند. او رسوم خرقه پوشیدن و چلّه نشستن را نشان عادت و تعلّق می‌دانست، که این هر دو مانع راه سالک است.

سرانجام، حلّاج جانب شرق را در پیش گرفت و به سمت خراسان و ماوراءالنّهر رفت. نقل است که می‌گویند در این سفر، با زکریّای رازی، دانش‌مند و متفکّر بزرگ ایرانی، ملاقات کرده است. او تلاش کرد تا بدون پرداختن به تشریفات مرسوم در نزد مشایخ صوفیّه، مردم را به سلوک معنوی دعوت نماید. هم‌چنین ادّعای وقوف بر اسرار نهانی افراد را نمود، و در نتیجه، در بازگشت، به حلّاج الاسرار ملقّب شد. هم‌چنین ادّعا کرد که، به زودی، قائم موعود از شهر طالقان دیلم، نزدیکی هرات و بلخ و مرو، ظهور خواهد کرد.

حلّاج پس از سفری 5 ساله تا خراسان، و از آن جا به فارس و خوزستان، دوباره به حجّ رفت. این بار شاگردان بسیاری دور او جمع شدند، و وی را صاحب پایگاهی قدرت‌مند در میان مردم نمودند. حلّاج علاوه بر تفکّرات فلسفی و عرفانی، مبارزه‌ی شدیدی را بر علیه ظلم و بی‌عدالتی دستگاه حکومت وقت، امپراتوری عبّاسی، در پیش گرفت. هجدهمین خلیفه‌ی عبّاسی، المکتفی بالله، هم‌چون اَسلافش، خلافت را به سلطنت تبدیل نموده بود. عیش و عشرت، او را از رسیدگی به امور مردم بازداشته، و فشار مأموران حکومتی برای گرفتن مالیات‌های بیش‌تر، و فساد درباریان و رواج رشوه‌خواری، اوضاع آشفته‌یی را به وجود آورده بود. مخالفت حلّاج با دربار، او را مجبور به خروج از شهر نمود.

حلّاج، که سری پرشور داشت و عشق الهی را، فراتر از اختلاف‌های دینی و مذهبی، تنها راه رسیدن به مفهوم زندگانی می‌دانست، قصد سفر به هندوستان و تبّت نمود. در این سفر، او توانست علاقه و احترام بسیاری از بزرگان عرفان شرق را به خود جلب کند، پیروان بودایی و مانوی را ملاقات نماید و به مطالعه و بررسی باورهای ایشان بپردازد. بسیاری از حکایت‌های منسوب به حلّاج از همین سفر او به شرق دور ناشی می‌شود، و اعتقاد عوام به این که، وی کرامات عارفانه را با رموز سِحرآمیز جادوگران هندی درآمیخته است. هر چند که در همه‌ی این روایت‌ها، می‌توان ردّ پایی از اندیشه‌های سوداییِ مجذوبان به حلّاج، و یا کینه‌ی حسودان و عنودان، را نیز آشکارا تشخیص داد.

حلّاج امّا، در سوّمین سفر حجّ خویش، حالتی دگرگون داشت. او همه جا فریاد برمی‌آورد و می‌گفت خدایا رسوایم ساز تا لعنتم کنند، و از اطرافیانش می‌خواست تا او را بکشند.

«اُقتُلونی، اُقتُلونی یا ثقات *** إنَّ فی قَتلی حَیاتاً فی حَیات»1

در بازگشت، باور خود در مورد خانه‌ی کعبه و اصل نبوّت را تبلیغ نمود، و باعث بلوایی عجیب در محافل علمی و مذهبی روزگارش شد. تا این که سرانجام، قاضی القضّات بغداد حکم دستگیری‌اش را صادر کرد و نخستین دادگاه محاکمه‌ی حلّاج در مرکز خلافت عبّاسی تشکیل شد. قاضی این دادگاه، محمّد بن داوود، فقیه، شاعر، و فیلسوفی سنّی مسلک بود، که خود را پیرو مکتب افلاطون می‌دانست و ادّعای اتّحاد ربّانی و وصال صوفیانه‌ی حلّاج را نمی‌توانست بپذیرد. وی اعتقاد داشت که سالکِ مؤمن باید رازدار باشد، امری که از عهده‌ی عشّاقی هم‌چون مجنون و حلّاج برنیامد.

امّا آن دادگاه به سود حلّاج پایان یافت، چرا که فقیه دیگری، به نام ابن سریج، که شافعی بود، دادگاه را از رسمیّت انداخت. او گفت که درک این شوریدگیِ صوفیانه و حُکم بر چنین حالی، از توان یک دادگاه شرعی، که بر اساس شواهد ظاهری قضاوت می‌کند، به دور است.

در آن دوران، حکومت عبّاسیان با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می‌کرد. از طرفی، فقر و گرسنگیِ مردم و خراجِ ظالمانه و ستمِ شُرطه‌ها و حاجبان و قاضیانِ بی‌وجدان، و از سوی دیگر، جوانیِ نوزدهمین خلیفه‌ی عبّاسی، المقتدر بالله، که باعث شده بود تا از امور خلافت بازمانده و به عیش و عشرت بپردازد، نارضایتی شدیدی را در میان مردم باعث شده بود. چند سال پیش از این نیز غلامان و بردگان، در شهر بصره، بلوایی به پا کرده بودند که به شورش زیدیه (زنج، زنگیان) مشهور گشت. گروهی دیگر، به نام قرمطیان، نیز در حال ساخت برج و بارویی برای خود بودند و به راهزنی و وضع مقرّرات مالی و اجتماعی می‌پرداختند. اینان معتقد به امامت محمّد بن اسماعیل بودند، و از دیگر اسماعیلیان، یعنی باطنیان، منشعب شدند. گروهی از قرمطیان به شام رفتند و بخشی دیگر نیز در بحرین به قتل و غارت پرداختند. قرمطیان، کم‌تر از 30 سال بعد، به مکّه هجوم بردند و به قتل حاجیان و غارت مسجد الحرام و ویران کردن خانه‌ی کعبه دست زدند.

یکی از موارد اتّهام حلّاج، در نخستین محاکمه‌ی وی، به دلیل اعتقادش به کعبه‌ی باطنی بود، که در نظر دیگران مشابه نظر قرمطیان است. او عقیده داشت که کعبه وسیله‌یی است برای نزدیک شدن به خدا، که نباید به آن دل‌بسته شد، بل که باید از آن دل برگرفت و به حضور بانیِ حقیقی آن مشرّف شد. نقل است که در مکّه و خطاب به خانه‌ی کعبه گفت: «ای دیوار، از سر راه محبوبان من دور شو. آن کس که تو را دیدار کند، فقط به گِرد تو طواف کرده است و بس...!»2 همین اقوال باعث شد تا او را نیز هم‌ردیف و هم‌عقیده با قرمطیان به شمار آورند، و تا امروز هم، رابطه‌ی تعالیم وی با شورش‌های مربوط به قرمطیان را در هاله‌یی از ابهام قرار دهد.

در بغداد، و در ادامه‌ی نارضایتی‌های عمومی از شرایط حکومت، شورشی به پا خواست که بسیاری از یاران نزدیک حلّاج نیز در آن مشارکت داشتند. آن‌ها حتّی توانستند خلیفه را فراری داده و به مدّت یک روز به جای وی بر تخت بنشینند. امّا خلیفه با سربازان بسیار بازگشت و مخالفان را از پای درآورد. این حوادث باعث شد تا دوباره حلّاج را دستگیر کردند، و دوّمین جلسه‌ی محاکمه‌ی مرد خدا برگزار شد. امّا این بار هم دادگاه نتوانست رأی قاطع به گناه‌کاری وی بدهد، بنا بر این حلّاج را به زندان انداختند تا در فرصتی دیگر محکومش کنند.

بسیاری از معجزات و کرامات نقل شده از حلّاج، در همین دوران زندانی بودن وی بوده است. روایت شده که روزی خلیفه بیمار شد، به طوری که دیگر حکماء از درمان وی بازماندند. مادر خلیفه، که مرید حلّاج بود، او را احضار کرد، و وی نیز موفّق شد تا المقتدر بالله را معالجه کند. هر چند که نمی‌توان مستنداتی تاریخی برای این گونه حوادث ذکر کرد، ولی باید یادآور شد که صوفیان، در مورد بزرگان خویش، اصل تحقّق کرامات و اعمال خارق‌العادّه را پذیرفته‌اند، و آن را به عنوان حقیقتی از حقایق طریقت تلقّی نموده‌اند. این موضوع، چه در قدیمی‌ترین کتب صوفیّه، و چه در آثار تازه‌تر، با شرح حال و زندگی مشایخ ایشان در هم آمیخته و تفکیک‌ناپذیر است.

باری، سال 306 هجری دوران اوج مشکلات اقتصادی بود. وزیری پارسا، به نام علی بن عیسی، تلاش نمود تا به این اوضاع آشفته سر و سامانی بدهد، امّا وزیری دیگر، به نام حامد بن عبّاس، با این اصلاحات مخالف بود. در نهایت، کار به بلوا و شورش عمومی منجر شد، که فقرا و کسبه‌ی بغداد به انبارهای ثروت‌مندان هجوم بردند و به غارت آن‌ها پرداختند. از سوی دیگر، درهای زندان‌ها هم گشوده شد و زندانیان فرار کردند. برخی روایت کرده‌اند که آزادی زندانیان کار حلّاج بوده است، که به اشاره‌یی زنجیرها را پاره کرده، و به اشاره‌یی دیگر، درها را باز کرده و آنان را خلاص ساخته است!

در این درگیری‌ها بسیاری از هم‌فکران حلّاج، که خواستار اصلاح امور بودند، از بین رفتند. از جمله ابن عطاء آدمی، صوفی بزرگ، که از معدود مدافعان و دوستان حلّاج در همه حال بود، دستگیر شد و در اثر شکنجه‌های حامد وزیر درگذشت. خشونت و مقابله با مخالفان، بنا به دستور خلیفه، گسترش یافت. دادگاه‌های تفتیش عقاید، که به مانند زمان مأمون عبّاسی، هر اندیشه‌ی تازه‌یی را در نطفه خفه می‌نمود، و یادآور دوران انگیزاسیون در اروپا بود، برگزار گردید. حلّاج و یارانش به کفر متّهم شدند، و هر گونه ارتباطی با ایشان و یا دفاع از اندیشه‌های‌شان، به قیمت جان افراد تمام می‌شد. دستوری هم صادر شده بود تا همه‌ی آثار و کتاب‌های حلّاج را بسوزانند.

سرانجام، حسادت عنودان و بدگویی‌های حامد وزیر، خلیفه را مُجاب کرد تا دستور تشکیل دادگاهی دیگر را بدهد. حامد از تأثیر اجتماعی حلّاج سخت در وحشت بود. اصلاح امور، و عقایدی در زمینه‌ی اداره‌ی بهتر و مالیات‌گیری عادلانه‌تر باعث شده بود تا رقابت شدیدی در میان وزیران و درباریان ایجاد گردد، که برخی موافق بودند و برخی دیگر مخالف. بعضی از اندیش‌مندان، این رقابت‌ها و حسادت‌ها را یکی از عوامل اصلی قتل حلّاج می‌دانند.

سرانجام سوّمین دادگاه حلّاج تشکیل شد، در حالی که برخی از علماء و فقهای بزرگ راضی به شرکت در آن نشدند. اتّهام وی عبارت بود از مکاتبه‌ی پنهانی و ارتباط با خراب‌کاران قرمطی، ادّعاهایی مبنی بر غیب‌گویی و الوهیّت و «أنا الحقّ»، و نیز ادّعای کفایت نذر و زیارت دل به جای ادای حجّ.

به نظر می‌رسد که این اتّهام‌ها بیش‌تر بهانه‌یی بود برای خاموش کردن وی، تا به تشریح و ترویج آموزه‌هایش نپردازد. چرا که معجزات روایت شده از او، به معجزات پیامبران شبیه‌تر می‌نمود، تا کرامات ساده‌ی اولیاء و پارسایان. از طرف دیگر، ادّعاهایی که در مورد ولایت و نبوّت اظهار می‌داشت، او را هم‌ردیف ملحدین و زندقیان قرار می‌داد. به هر حال، تهدید و تطمیع حامد و بدگویی‌های دشمنان باعث شد تا دادگاه حکم به اعدام حلّاج صادر کند. از آن سو هم، مادر خلیفه و رییس امور دربار، که از دوستان حلّاج بودند، هر چه تلاش کردند تا خلیفه را از امضای حکم اعدام منصرف نمایند، نتوانستند.

در مورد روز و نحوه‌ی اعدام حلّاج نیز اختلافاتی وجود دارد. امّا به هر حال، به نظر می‌رسد که در سال 309 هجری قمری، برابر با نوروز 301 هجری خورشیدی و 26 مارس 922 میلادی، در شهر بغداد، حکم مجازات عارف بزرگ جهان اسلام، و قطب مکتب وحدت وجود، اجرا گردید. لویی ماسینیون شرق‌شناس فرانسوی، که بسیاری از اطّلاعات موجود در مورد حلّاج مدیون تلاش وی می‌باشد، ماجرای محاکمه و مرگ وی را با تصلیب حضرت مسیح مشابه می‌داند، و او را قدّیس بزرگ جهان عرفان می‌خواند.

شیخ عطّار، در کتاب تذکره الاولیاء، واقعه‌ی قتل حلّاج را به صورتی تکان‌دهنده شرح می‌دهد: «...سی‌صد چوب بزدند، ...صدهزار آدمی گِرد آمدند، ...به زیر طاقش بردند و به باب الطّاق پای بر نردبان نهاد، ...پس بر سرِ دار شد، ...پس هر کسی سنگی می‌انداختند، ...پس دستش جدا کردند، ...پس پای‌هایش ببریدند، ...پس چشم‌هایش برکندند، قیامتی از خلق برخاست و بعضی می‌گریستند، بعضی سنگ می‌انداختند، ...پس گوش و بینی ببریدند و سنگ روانه کردند، ...پس زبانش ببریدند، و نماز شام بود که سرش ببریدند، در میان سر بُریدن تبسّمی کرد و جان بداد، ...و از یک‌یک اندام او آواز می‌آمد که أنا الحقّ! روز دیگر گفتند این فتنه بیش از آن خواهد بود که در حال حیات. پس او را بسوختند، از خاکستر او آواز أنا الحقّ می‌آمد، و در وقت قتل، هر خون که از وی بر زمین می‌آمد، نقش الله ظاهر می‌گشت. ...پس روز سوّم خاکستر حسین را به آب دادند، هم‌چنان آواز أنا الحقّ می‌آمد و آب قوّت می‌گرفت. خادم خرقه‌ی شیخ به لب دجله برد، آب باز قرار شد و خاکستر خاموش گشت، پس خاکستر را جمع کردند و دفن کردند....»3

پس از این واقعه، بسیاری از مریدانش قتل او را باور نکردند، و حتّی آوازه درافتاد که وی را، پس از مرگ، زنده دیده‌اند. می‌گویند که در بغداد محلّی وجود دارد که از آن به نام مصلبُ الحلّاج یاد می‌کنند و به زیارت آن می‌روند.

امّا قتل حلّاج پایان بلواها نبود. چنان که گفته شد، قرمطیان در بصره و کوفه و مکّه به قتل و غارت می‌پرداختند، و حتّی به تخریب کعبه هم دست زدند. قیام‌های بسیار دیگری نیز در نقاط مختلف امپراتوری عبّاسی شکل گرفته بود، که همه خواستار برکناری خلیفه بودند، تا جایی که مخالفت خلیفه با برخی از سردارانش باعث شد تا کودتایی شکل بگیرد، و خلیفه را کشتند و برادر وی، القاهر بالله، را به تخت نشاندند. حامد وزیر نیز، به جرم اختلاص، اموالش مصادره شد و به اعدام محکوم گشت؛ ...و به این ترتیب، سرگذشت بزرگ‌ترین عارف جهان اسلام، و شهید راه عشق، حسین حلّاج، نقطه‌ی عطفی شد برای تاریخ عرفان و عشق به خالق.

امیل درمنگهم، شرق‌شناس و اسلام‌شناس فرانسوی درباره‌ی تأثیر و نقش یک قدّیس در جامعه می‌نویسد: «قدّیس آن کسی است که گناهان و رنج جهان را بر دوش می‌کشد، مرگِ ناعادلانه از آنِ او است. مرگ، یکی از واسطه‌هایی است که او را به مقصود می‌رساند. او یار بزرگ و تسلّی‌بخش ستم‌دیدگان است. هستی او اهانتی است به ستم‌کاران، و مرگ او وجود قاتلینش را به لرزه می‌آورد. حاکم شدنِ عقایدِ او پیروزیِ ایمان و عشق و امید است.»4

شیخ فریدالدّین عطار نیشابوری، که در کتاب تذکره ‌الاولیاء، بخشی را به حلّاج اختصاص داده، او را این گونه معرّفی می‌کند: «آن قتیل الله فی سبیل الله، آن شیر بیشه‌ی تحقیق، آن شجاع صفدر صدّیق، آن غرقه‌ی دریای موّاج، ...وجد و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجیب، ...و او را تصانیف بسیار است، ...و صحبتی و فصاحتی و بلاغتی داشت، که کس نداشت....»5

حلّاج کتاب‌ها و رساله‌های بسیاری نوشته، از جمله طاسین الأزل، که معروف‌ترین کتاب او است، و نیز الکبریت الأحمر، علم البقاء و الفناء، تفسیر قُل هُوَ اللهُ أحَد، و...، هم چنین دیوان اشعاری به نام او موجود است. نکته‌ی جالب که در مورد برخی از بزرگان آن زمان صادق است این که، با وجود آن که حلّاج ایرانی بود، امّا چون در شهرهای خوزستان بزرگ شد و زندگی کرد و تحصیل نمود، زبان فارسی را فراموش کرد، و همه‌ی آثار به جا مانده از وی به زبان عربی است، هر چند که دیوان شعری از او به زبان فارسی وجود دارد، که می‌گویند ترجمه‌یی هنرمندانه از اشعارش است.

روایات بسیاری نیز در مورد او، و در کتاب‌های دیگران، موجود است، از جمله: «...نقل است که درویشی در آن میان از او پرسید که عشق چیست؟ گفت: امروز بینی و فردا و پس‌فردا. آن روزش بکشتند، و دیگر روز بسوختند، و سوّم روزش به باد بردادند، یعنی عشق این است...!»6

«...پس دستش جدا کردند، خنده‌یی بزد، گفتند: خنده چیست؟ گفت: دست از آدمی بسته جدا کردن آسان است، مَرد آن است که دست صفات، که کلاه همّت از تارک عرض درمی‌کشد، قطع کند...!»7

از کرامات وی نیز حکایت‌ها کنند: «...نقل است که گِردِ او عقربی دیدند که می‌گَردید، قصد کُشتن کردند، گفت: دست از وی بردارید که 12 سال است که ندیم ما است...!»8

«...گفتند: ما را رطب می‌باید، برخاست و گفت: مرا بیفشانید. بیفشاندند، رطبِ تر از وی می‌بارید تا سیر بخوردند...!»9

2.
حلّاج را قطب مکتب وحدت وجود می‌دانند. ما برای شناخت عقاید وی به مطالعه‌یی گسترده نیاز داریم، که سرتاسر تاریخ عرفان این سرزمین را شامل می‌شود. از منظومه‌ی اردای‌ویراف‌نامه‌ی پهلوی، تا قرآن، و از بایزید بسطامی و محیی الدّین عربی، تا عطّار و مولانا، در همه جا نشانه‌هایی آشکار از این اندیشه را یافته‌اند، یافتنی که، شاید، «هر کسی از ظنّ خود شد یار من»10!

امّا نکته‌ی مهمّ این است که این دریافت و استنباط از حقایق آفرینش، ما را به چه نتایجی سوق می‌دهد؟ آیا می‌تواند ضامن خوشبختی انسان‌ها باشد؟ آیا در توضیح همه‌ی مسائل و مشکلات پیش روی‌مان کارآمد است؟ آیا...؟

پاسخ به سؤالاتی از این دست، نیازمند مطالعه و پژوهش بسیار است، و نیز غور و تأمّل در اسرار کاینات. ضمن این که نباید از آیات الهی، که یگانه طریق صحیح برای درک معنای هستی است، غافل شد، و نه آن گونه که برخی افراد آن را ناقص می‌دانند، و یا محتاج به تفسیرها و تأویل‌های پیچیده‌یی که خود بنیان‌گزارش بوده‌اند. به هر حال، در ادامه‌ی این مقال، توجّه خود را به نوشته‌ها و گفته‌هایی جلب می‌کنیم که در ردّ یا اثبات این اعتقاد نگاشته و گفته شده‌اند، و از جانب‌داری در آن می‌پرهیزیم. به نظر می‌رسد که مسیر حرکت‌مان به درازای سیر عرفان در اسلام و ایران است، هر چند که این، تنها آشنایی با برخی از ساده‌ترین و کلّی‌ترین اصول آن است.

به زعم برخی از اندیش‌مندان، پیوستن به اهورامزدا و دورشدن از اهریمن، از نخستین نشانه‌ها به باورهایی است که بعدها حلّاج را به شهرت رساند. فلاسفه‌ی یونانی و نیز بودایی هم در این باره حرف‌هایی برای گفتن داشته‌اند. امّا ما برای ساده‌تر شدن کار، از قرن سوّم هجری شروع می‌کنیم، جایی که بایزید بسطامی، یکی از بزرگ‌ترین عرفای همه‌ی تاریخ، می‌زیست. او آثاری از خود به جای نگذاشته، امّا شرح احوالش بسیاری از کتاب‌های تاریخی و عرفانی را انباشته است. شیخ عطّار، در تذکره الاولیاء، بیش‌ترین و طولانی‌ترین باب را به او اختصاص داده، و وی را اکبر مشایخ، اعظم اولیاء، حجّت خدای، و خلیفه‌ی به حقّ خوانده است.

بایزید معتقد بود که مرگ، فنا و نیستی نیست. جوهر جان انسان باقی است و با مرگش محو نمی‌شود. او نیز همانند حلّاج، عباراتی را بر زبان می‌آورد که برتر از سطح ادراک زمانه‌ی خود بود. از جمله: «لَیسَ فی جُبَّتی إلّا الله»11، در پیشانی من به جز خدا نیست، و «سبحانی، ما أعظم شأنی»12، که در مفهوم، شباهت بسیاری به «أنا الحقّ» حلّاج دارد.

بسیاری از گفته‌ها و داستان‌های حلّاج را صوفی شیرازی، روزبهان بقلی، که پیرو مکتب سهروردی بود، گِردآوری نمود، و با تلاش لویی ماسینیون، شرق‌شناس فرانسوی در دسترس ما قرار گرفت. روزبهان بقلی کتابی دارد به نام شرح شطحیات، که در آن، فهرستی از عبارات و جملاتی را که صوفیان و عارفان بزرگ در هنگام وجد گفته‌اند، مانند «أنا الحقّ» حلّاج، جمع‌آوری نموده و تشریح کرده است. واژه‌ی شطح را می‌توان نوعی چرت و پرت عارفانه، که مفهومی عمیق و سنگین دارد، و در توان درک افراد عادّی نیست، معنا کرد! بایزید بسطامی و حلّاج معروف‌ترین شطح‌گویان هستند. معتقدان به تصوّف عقیده دارند که هدف‌های عالی صوفیان در سیر و سلوک، ایمان استوار، و نیل به مقام عالی یقین و شهود است. آن لحظات باشکوه، وقتی که به سالک مؤمن دست دهد، چون حلّاج، «أنا الحقّ» می‌گوید و چون بایزید، طنین «سبحانی ما أعظم شأنی» به گوش جهانیان می‌رساند.

پس از بایزید و حلّاج، عارفان دیگری هم‌چون ابن عطاء آدمی و ابن خفیف شیرازی این باور را ترویج نمودند، تا آن که محیی الدّین عربی، در قرن 7 هجری، به تفسیر و تبیین مکتب وحدت وجود پرداخت. عین القضّات همدانی، محیی الدّین عبدالقادر گیلانی، ابوسعید ابوالخیر، شاه نعمت‌الله ولی، خواجه عبدالله انصاری، خواجه نصیر الدّین طوسی، و بزرگانی چون حکیم سنایی، شیخ عطّار نیشابوری، حافظ شیرازی، و مولانا جلال الدّین بلخی، خود را پیرو آن دانسته و آثارشان را به تشریح آن آراسته‌اند.

تأثیر این اندیشه بر شهاب الدّین سهروردی، شیخ اشراق، و نیز بهاء الدّین عاملی، میرداماد استرآبادی، صدر الدّین شیرازی، در ایران، و بسیاری از صوفیان هندی مانند میرزا عبدالقادر بیدل، حسین بایقرا آخرین سلطان تیموری در هرات، و سلطان حسین شاه بنگال، انکارناشدنی است. سرمد کاشانی، شاعر معروف، نیز در راه ارشاد طریقه‌ی حلّاجیّه به قتل رسید. هم‌چنین نسیمی شیرازی، که خود را حلّاج ثانی می‌دانست. همه‌ی صوفیان، از هند و بنگال گرفته، تا افغانستان و ایران زمین، و آسیای میانه و ترکیه، تا آفریقا، ارادت خویش را به باورهای حلّاج، انسان خدایی و عشق الهی، بیان نموده‌اند.

بگذارید نگاهی نیز به مخالفان او بیندازیم. توجّه به این جمله نیز خالی از لطف نخواهد بود که ابوالقاسم قشیری، عارف مشهور و موافق با حلّاج، در مورد قبول اندیشه‌ی وی از سوی متفکّران، می‌نویسد: «اگر مقبول بُوَد، مردود خلق نگردد، و اگر مردود بُوَد، به قبول خلق مقبول نشود.»13

امّا مخالفان حلّاج به اندازه‌ی موافقانش معروف نیستند. حامد بن عبّاس، وزیر خلیفه‌ی عبّاسی، که در مورد مالیات و فساد مأموران حکومتی، و هم‌چنین عناد با حلّاج، نام خوبی از خود به یادگار نگذاشت، لج‌بازترین دشمنان او بود. ابن داوود اصفهانی، قاضی دادگاه بغداد هم، که خود فیلسوف بود و مکتب افلاطون را ترویج می‌نمود، معتقد بود که با افشای اسرار الهی از سوی حلّاج، و تأکید بر روی عشق، احکام اسلامی به مخاطره افتاده است. ابوریحان بیرونی، دانش‌مند بزرگ ایرانی هم، اعتقاد و طرز عمل حلّاج را نپسندید.

سرانجام، محمّد بن اسحاق، مشهور به ابن النّدیم، صاحب کتاب الفهرست، می‌نویسد: «...حلّاج در ابتدا اظهار تشیّع می‌کرد، و بعد دعوی نیابت امامت نمود، و پایان کارش به گفتن أنا الحقّ انجامید....»14 وی حسین حلّاج را کافر می‌داند، و ذکر می‌کند که: «...حلّاج، ...در واژگون کردن حکومت‌ها از ارتکاب هیچ فعل ناشایست و مذمومی خودداری نمی‌کرد....»15

مخالفان و دشمنان حلّاج تلاش نمودند تا عقاید او را مشابه زنادقه و قرمطیان، و یا مادّه‌گرایان هندی معرّفی کنند، و یا آن که پیرو مانی یا مزدک. ابن مسکویه و ابن جوزا نیز اعتقاد دارند که حلّاج به نهضت قرمطیان وابسته بوده، تا جایی که خطّ رمزی آن‌ها را نیز می‌دانست.

دکتر علی شریعتی هم، در کتاب روش شناخت اسلام، وی را فردی دیوانه و بی‌مسؤولیّت می‌خواند، که با هیچ جامعه‌یی از جوامع بشری رابطه نداشته است.16

همان طور که پیش‌تر نیز گفته شد، تلاش لویی ماسینیون، شرق‌شناس مشهور فرانسوی، باعث شد تا چهره‌یی دقیق‌تر از حلّاج در نظر اهل خِرَد گشوده شود. وی معتقد بود که: «حلّاج یک بدعت‌گزار در مذهب یا مدّعی سیاسی نیست، بل که قبل از هر چیز، عارفی است دین باور، و مؤمن به حقیقت واقع، که از ثواب‌ها و عِقاب‌های الهی خبر می‌دهد.»17

علی بن عثمان جُلّابی هجویری نیز، در کتاب عرفانی کشف المحجوب، می‌نویسد: «این که مشایخ او را ردّ کرده و از او دوری جُسته‌اند، نه به معنی طعن در دین و مذهب او است، بل که طعن اندر حال وی است، که ابتدا مُرید سهل بن عبدالله بود، و بی‌دستوری از نزدیک وی برفت و تعلّق به جنید کرد، وی را قبول نکرد، بدین سبب جمله او را مهجور کردند.»18

ابو العبّاس احمد بن عطاء آدمی آملی، که یکی از معدود مدافعان مشهور حلّاج بود و جان خود را هم بر سر طرف‌داری از وی از دست داد، می‌گوید: «این نظر در باب اتّحادِ بلاواسطه، مستقیم، و دگرگون‌کننده‌ی اراده‌ی الهی با اختیار بشری، برای اکثر مردم پذیرفتنی نبود. استعداد و موهبت صدور معجزات در نظر آنان، فقط نوعی قدرت شخصی و خصوصی بود که از جانب خدا به افرادی خاصّ و ممتاز عطا می‌شود.»19

اساس اعتقاد حلّاج بر پایه‌ی اصل انسان خدایی استوار است. آن چه بر روی زمین باقی و جاوید است، انسان است، و عظمت او. انسان برترین مخلوق است، چرا که خالق، روح خود را در او دمیده، و وی را خلیفه‌ی خویش قرار داده است. هدف آفرینش نیز پرورش انسان کامل است، که این کار از طریق عشق میسّر می‌شود. انسانِ مؤمنِ عاشق، تنها به محبوبش می‌نگرد، و بی‌تابانه به سوی کانون نور حقیقی و جمال ابدی، در حرکت است.

حلّاج دین حقیقی را عشق الهی می‌داند. جوهر هستی، عشق است، و وصال عاشق به معشوقش، تا یکی شدن و جاودانگی در مظهر عشق. او، به جای اصالت عقل، به دنبال اصالت عشق بود، و معرفت درون را طریق درک قلمروی عشق می‌دانست. در این حال، عاشق با رنج و بلای بسیار مواجه می‌شود، و در راهی قرار می‌گیرد که ایثار و فنا شرط بقای در آن است. بنا به اعتقاد حلّاج، مذهب و اطاعت از احکام دینی را باید در فرع قرار داد، و آن‌ها را با اعمالی مهمّ‌تر جای‌گزین نمود. برای مثال، او می‌گفت که حجّ، برای عاشق، می‌تواند سیر کردن گرسنه‌یی باشد، و یا خشنود نمودن یک یتیم. حلّاج عشق را جوهر ادیان، و درد و رنج را یگانه هم‌سفر سالک می‌دانست. او می‌گفت: «...رکعتان فی العشق، لایصح وضوءهما إلّا بالدّم. در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الّا به خون....»20

اشعار به جا مانده از حلّاج، حاکی از نوعی سیر و سلوک عارفانه است که از تجلّی صفات آغاز گشته، و با تجلّی ذات ادامه یافته، تا این که در وحدت وجود پایان می‌یابد. او چنان مست باده‌ی تجلّی ذات بود که هیچ اسم و رسم و تعیّن و نام و نشانی برای خود نمی‌خواست. از این رو بود که ندای «أنا الحقّ» برآورد، و خود را فدای معبود ساخت.

اندیشه‌ی وحدت وجود، پس از حلّاج، توسّط عرفای دیگری چون عطّار و مولانا تشریح گردید. امّا واضع این مکتب را باید محیی الدّین عربی دانست. او که، در کتاب فُصوص الحِکَم، انسان را، از جهت وجود، نخست موجود می‌داند، که بر همه مقدّم است، و در رتبه‌ی ظهور، آخرین مخلوق است و از همه مؤخّر، فلسفه‌ی الهی را با عرفان عملی و نظری در هم آمیخت و نظریّه‌ی وحدت وجود را مدوّن ساخت. از مریدان این مکتب می‌توان نام‌هایی چون عطّار نیشابوری، جلال الدّین بلخی، مجدود بن آدم سنایی، حافظ شیرازی، و بسیاری دیگر از شعراء و عرفاء را نام بُرد. چنان که در منطق الطّیر عطّار آمده که، زمانی که همه‌ی مرغان سرگشته می‌مانند، یگانه مرغی که به سرمنزل مقصود واصل می‌شود، به آبگیری می‌رسد و در آن نقش خود را می‌بیند.

مولانا جلال الدّین بلخی، در کتاب فیهِ ما فیهِ، به سادگی، چنین در پی توضیح «أنا الحقّ» برمی‌آید که: «...آخر این أنا الحقّ گفتن، مردم می‌پندارند که دعوی بزرگی است، أنا العبد گفتن دعوی بزرگ است. أنا الحقّ عظیم تواضع است. زیرا این که می‌گوید من عبد خدایم، دو هستی اثبات می‌کند، یکی خود را و یکی خدا را. امّا آن که أنا الحقّ می‌گوید خود را عدم کرد، به باد داد. می‌گوید أنا الحقّ، یعنی من نیستم، همه او است، جز خدا را هستی نیست، من به کلّی عدم محض‌ام، و هیچ‌ام. تواضع در این بیش‌تر است....»21

در جایی دیگر از همان کتاب نیز می‌نویسد: «...منصور را چون دوستی حقّ به نهایت رسید، دشمن خود شد و خود را نیست گردانید. گفت أنا الحقّ، یعنی من فنا گشتم، حقّ ماند و بس. این به غایت تواضع است، و نهایت بندگی است، یعنی او است و بس. دعوی و تکبّر آن باشد که گویی تو خدایی و من بنده، پس هستیِ خود را نیز اثبات کرده باشی، پس دویی لازم آید؛ و این نیز که می‌گویی هُوَ الحقّ، هم دویی است، زیرا که تا أنا نباشد، هُوَ ممکن نشود. پس حقّ گفت أنا الحقّ، چون غیر او موجودی نبود و منصور فنا شده بود....»22

امّا، معتقدان به وحدت وجود، گواه خود را از قرآن می‌آورند، آن جا که می‌فرماید: «...هُوَ الّذی أنشَأکُم مِن نَفسٍ واحِدَهٍ...»23 و می‌گویند که در کثرت نفوس انسانی وحدتی بنیادی نهفته است. در داستان حضرت موسی نیز، در قرآن، به مفهومی مشابه پرداخته شده، که آن را این گونه تفسیر می‌کنند: «...چون شجره‌ی اخضرِ نفس انسانی، فدای آتش حقیقی گشت، که الّذی جَعَلَ لَکُم مِنَ الشّجَرِ الأخضَرِ ناراً24، آن گه آتش بر زبان شجره ندا می‌کند که: ای بی‌خبران، من آتش‌ام، نه شجره! نودِیَ مِن شاطِئِ الوادِ الأیمَنِ فِی البُقعَهِ المُبارَکَهِ مِن الشّجَرَهِ أن یا موسی، إنّی أنا اللهُ25....»26

برخی حلّاج را متّهم نموده‌اند که وی به حلول معتقد بود، در حالی که این درست به نظر نمی‌رسد، چرا که وی، خود، از خدا تمنّا می‌کند تا وجودش را، به لطف، از میان بردارد و به مقام وصال حقیقی برساند. از همین رو است که در کوچه و بازار بانگ برمی‌آورد و از مردم می‌خواهد تا «...مرا از دست خدا برهانید...»،27 چون باور دارد که خداوند «...مرا از خود بازستانیده، و به خویشتنم برنمی‌گرداند؛ و من از سویی، توان مراعات آداب حضور درگاه او را ندارم، و از سویی نیز، از هجرانی که موجب غیبت و محرومیّت من از درگاه او شود، می‌هراسم. وای بر آن کسی که پس از حضور و وصل، گرفتار غیبت و هجران شود....»28

آن چه صوفیان آن را فنا و نیستی می‌پندارند، جز استحاله‌ی نفس دانی به عالی نیست، مانند محو شدن انوار شمع یا ستاره در نور بامدادی خورشید. مثال دیگر برای تشریح این مطلب، ارتباط نقطه و خطّ است. تشریح این مثال به خوبی اعتقاد حلّاج را نمایان می‌سازد. از خود او نقل شده است که: «...نقطه اصل هر خطّ است، و خطّ به تمامی متشکّل از نقطه‌هایی به هم پیوسته است. پس نه خطّ از نقطه بی‌نیاز است، و نه نقطه از خطّ؛ و هر خطّ راست یا کجی از عین نقطه و توالی آن تحرّک می‌یابد؛ و هر آن چه چشمِ بیننده بدان افتد، نقطه‌یی است میان دو نقطه، و این خود دلیل بر تجلّی و نمایان شدن حقّ است از هر چیزی که به چشم درآید؛ و ازین روی گفته‌ام: چیزی ندیدم، مگر آن که خدا را در آن چیز دیدم....»29

این اندیشه، وحدت وجود و اتّصال به مبدأ، در آثار بسیاری از شاعران فارسی نیز آمده است. منطق الطّیرِ عطّار، و سیر العباد إلی المعادِ سنایی، نمونه‌های کاملی از این دست هستند. برای حُسن ختام بحث، به نمونه‌های دیگری از این دریای بی‌کران نگاهی می‌کنیم:

«عرش و عالَم جُز طلسمی بیش نیست *** اوست، پس این جمله اسمی بیش نیست
گر ببینی این، خِرَد را گم کنی *** جمله او بینی و خود را گم کنی»30

«در خـرابات مغان نور خـدا می‌بینم *** این عجب بین که چه نوری را کجا می‌بینم»31

«رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند *** بنگر که تا چه حدّ است مکان آدمیّت»32

«چون نیست شدی، هست ببودی صنما *** چون خاک شدی، پاک شدی لاجِرَما»33

«مردان خدا پرده‌ی پندار دریدند *** یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند»34

«هر آن وجود که از خویشتن جدایی کرد *** مسلّم است اگر دعوی خدایی کرد»35

«متّحد بودیم و صافی، هم‌چو آب *** یک گُهَر بودیم، هم‌چون آفتاب
چون به صورت آمد آن نور سره *** شد عدد چون سایه‌های کنگره»36

«گفت آن یار کزو گشت سرِ دار بلند *** جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد»37

«...گفتند چرا محبّت را به بلا مقرون کردند؟ گفت تا هر سفله‌یی دعوی محبّت نکند...!»38

«...هر که این کتاب، چنان که شرط است، برخوانَد و بنگرد، آگاه گردد که این چه درد بوده است در جان‌های ایشان، که چنین کارها و از این شیوه سخن‌ها از دل ایشان به صحرا آمده است....»39

(پی‌نوشت: 1.جلال الدّین بلخی. 2.دکتر جواد نوربخش، حلّاج شهید عشق الهی، ص45. 3.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص335ـ337. 4.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص409ـ410. 5.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص331. 6.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص335. 7.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص336. 8.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص333. 9.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص333. 10.جلال الدّین بلخی، مثنوی معنوی. 11.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص91. 12.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص94. 13.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص425. 14.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص264. 15.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص303. 16.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص145. 17.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص244. 18.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص265. 19.دکتر جواد نوربخش، حلّاج شهید عشق الهی، ص25. 20.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص336. 21.جلال الدّین بلخی، فیه ما فیه، ص44. 22.جلال الدّین بلخی، فیه ما فیه، ص193. 23.قرآن، سوره‌ی انعام، آیه‌ی98. 24.قرآن، سوره‌ی یس، آیه‌ی80. 25.قرآن، سوره‌ی قصص، آیه‌ی30. 26.عطاءالله تدیّن، حلّاج و راز أنا الحقّ، ص433. 27.دکتر جواد نوربخش، حلّاج شهید عشق الهی، ص113. 28.دکتر جواد نوربخش، حلّاج شهید عشق الهی، ص113. 29.دکتر جواد نوربخش، حلّاج شهید عشق الهی، ص102. 30.عطّار. 31.حافظ. 32.سعدی. 33.ابوسعید ابوالخیر. 34.فروغی بسطامی. 35.امام قلی زند. 36.جلال الدّین بلخی. 37.حافظ. 38.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، در شرح حال سمنون محبّ، ص287. 39.شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تذکره الاولیاء، ص6.)
(کتاب‌های مطالعه‌شده: حلّاج و راز أنا الحقّ نوشته‌ی عطاءالله تدیّن انتشارات طهران چاپ پنجم، حلّاج شهید عشق الهی نوشته‌ی دکتر جواد نوربخش، منصور حلّاج نوشته‌ی عبّاس گُلجان، تذکره الاولیاء شیخ فرید الدّین عطّار نیشابوری، تاریخ فلسفه‌ی اسلامی نوشته‌ی هانری کوربن ترجمه‌ی جواد طباطبایی)
(مآخذ دیگر: قوس زندگی منصور حلّاج نوشته‌ی لویی ماسینیون ترجمه‌ی دکتر اکبر روان فرهادی، حلّاج نوشته‌ی هربرت و. میسن ترجمه‌ی دکتر مجد الدّین کیوانی، حلّا
ج نوشته‌ی میرفطروس)


چیدن بالاترین میوه

روزی استادی از شاگردش خواست که میوه‌های فلان درخت را بچیند و برایش بیاورد؛ و تأکید هم کرد که همه‌ی میوه‌های آن درخت را می‌خواهد، و این کار را هم باید تا پیش از فرارسیدن شب به پایان برساند. شاگرد هم که خود را فرد زرنگ و باهوشی می‌دانست، و این کار را بسیار ساده می‌شمرد، بی‌درنگ به باغ رفت تا مأموریّت خود را انجام دهد.

ابتدا نگاهی به درخت انداخت و روش کار را بررسی کرد. تعدادی از میوه‌ها را می‌توان از همان روی زمین چید! سپس باید از درخت بالا می‌رفت و میوه‌های شاخه‌های سمت راست، و بعد هم شاخه‌های سمت چپ را می‌چید. او همین طور درخت را برانداز می‌کرد و تک‌تک میوه‌ها را بررسی می‌نمود و برای هر کدام برنامه‌ریزی می‌کرد. در این حال، با خود ‌اندیشید این چه کار آسانی است که استاد از او خواسته است!

خلاصه آن که همه‌ی درس‌هایی را که تا به حال آموخته بود، به کار برد، و ارتفاع درخت را برآورد کرد و نردبان آورد و بالارفتن از دیوار کناری را هم امتحان کرد و همه‌ی راه‌ها را سنجید. سپس سبدهای مورد نیاز برای بردن آن تعداد میوه را هم آماده کرد، و دوباره به درخت نگاهی انداخت تا چیزی را از قلم نینداخته باشد.

امّا ناگهان چشمش به میوه‌یی افتاد که تا به حال پنهان مانده بود. این میوه در بالاترین قسمت درخت جا خوش کرده بود، و برای چیدنش باید از بلندترین شاخه آویزان می‌شد. کار سختی بود، مهمّ‌تر آن که نمی‌توانست آن را رها کند؛ استاد همه‌ی میوه‌ها را خواسته بود. باید راهی برای چیدن آن پیدا می‌کرد. دوباره همه‌ی راه‌ها را سنجید و ابزارها را نیز بررسی کرد، نردبان به آن اندازه بلند نبود، تازه نمی‌توانست آن را به شاخه‌های بالایی تکیه دهد. خلاصه هر چه فکر کرد راهی نیافت.

کم‌کم شب هم از راه می‌رسید. شاگرد خسته شده بود، و بدتر آن که راهی برای چیدن میوه‌ی بالایی پیدا نکرده بود. حتماً استاد از او ناامید می‌شد، او بهترین شاگرد استادش بود، در همه‌ی درس‌ها موفّق شده و پاسخ همه‌ی مسأله‌ها را یافته بود. حوصله‌اش سر رفته بود، نمی‌دانست باید چه کار کند.

دست آخر، کلافه و سردرگم، به نزد استاد بازگشت. استاد تا او را دید، با تعجّب نگاهش کرد و پرسید: «پس میوه‌ها چه شد؟ چرا آن‌ها را با خود نیاوردی؟»

شاگرد که سر را به نشانه‌ی تسلیم پایین انداخته بود، با لحنی شکست‌خورده ماجرا را تعریف کرد. گفت که چه‌گونه راه چیدن همه‌ی میوه‌ها را بررسی کرده و همه‌ی ابزار و وسایل لازم را نیز آماده نموده است. امّا هر چه اندیشیده، برای آن میوه‌ی بالایی راه حلّی نیافته بود.

استاد این بار پرسید: «آیا باقی میوه‌ها را چیده‌ای، و فقط همان یکی مانده است؟»

شاگر پاسخ داد: «نه استاد، ولی می‌توانم همه‌ی آن‌ها را بچینم، راه چیدن‌شان را می‌دانم، کاری ندارد. برخی را باید از نردبان بالا بروم و بچینم، و بعضی دیگر را از دیوار، و یا از شاخه‌های درخت. ولی آن یکی کلافه‌ام کرده است.»

استاد لحظه‌یی سکوت کرد، سپس سرش را بالا آورد و در چشمان شاگردش نگریست. آن گاه به آرامی گفت: «فرزند، کافی بود تو از شاخه‌ها بالا می‌رفتی و شروع به چیدن میوه‌ها می‌کردی، آن میوه‌ی بالایی، خود به خود، در اثر تکان شاخه‌ها، کنده می‌شد و به زمین می‌افتاد. تو زمان را فدای اندیشیدن به جزییّات کرده‌ای، در حالی که اگر عمل اصلی را انجام می‌دادی، بسیاری از مشکلات به خودی خود حلّ می‌شدند!»

به بهانه‌ی دست دادن با خانم‌ها

روزی در جلسه‌یی شرکت کردم که به علّت حضور مدیر فروش کارخانه‌یی اروپایی تشکیل شده بود. واسطه‌ی این ملاقات، و نماینده‌ی آن شرکت در ایران هم، یک خانم بود. در ابتدای ملاقات، به مرد خارجی خوش‌آمد گفتم و با آن خانم نیز دست داده و احوال‌پرسی کردم. در ادامه‌ی گفت‌وگوهامان، که از هر دری سخنی بود، این کار من، یعنی دست‌دادن با آن خانم، مورد پرسش و تعجّب فرد اروپایی قرار گرفت، و من برایش توضیح دادم که تفاوت دیدگاه رسانه‌یی جامعه‌ی امروز ایران با دنیای آزاد، دلیل بر آن نمی‌شود که اغلب ایرانیان این گونه فکر و رفتار کنند.

کشور ایران، در 30 سال گذشته، دارای 2 سیمای اجتماعی متفاوت بوده است، سکّه‌یی با دو رو.

یک روی آن را، که می‌توان در شبکه‌های تلویزیونی و روی دکّه‌های روزنامه‌فروشی دید، نگاهی برآمده از سنّت‌های اسلامی دارد، و زندگی را از دریچه‌ی تصوّر دولت‌مردان و علمای مذهبی می‌بیند. در این قالب، که همواره افراط و تفریط‌هایی ناگزیر را تحمّل نموده، دنیای تکنولوژیک و آزاد غرب و شرق به سُخره گرفته شده، و شعار «نه شرقی، نه غربی» در همه‌ی پندارها، گفتارها، و کردارها نمودی بنیادی داشته است. مصالح ملّی جدای از نوع بین‌المللی آن تعریف می‌گردد، و دشمنی، کینه، ضدّیّت، و تمسخر، محتوای غالب تبلیغات سیاسی و اجتماعی را شامل می‌شود. در این سیستم، هر گونه ارتباط آزاد با جنس دیگر، نظر دیگر، زمان دیگر، و مکان دیگر، منع شده است، تا مردمان مواظب حفظ جان و مال و سلامتی و اعتقادات و خانواده و دین و کشور خود، از خطر تعرّض دشمنی ندیده و ناشناخته باشند. دشمنی که یادآور ترساندن بچّه‌ها از «لولوخورخوره» یا «به آتیش دست نزن» است.

این نگاه را می‌توان در سطح شهر نیز به خوبی مشاهده کرد. رقابت برای سوار شدن به اتوبوس، یا پیدا کردن هر چه سریع‌تر جای خالی و نشستن در آن اتوبوس، و یا به طور کلّی هر جای عمومی دیگر، نشان از رسوخ چنین دیدگاهی در بطن جامعه دارد. همه دشمن‌اند، مگر آن که خلافش ثابت شود.

نمودی دیگر از این اندیشه را می‌توان در بحث حجاب یافت. پاسداری از عفّت و عصمت زنان و مردان، با پوشاندن همه جای بدن، و جدا ساختن زن و مرد از یک‌دیگر، تأمین می‌شود. هر مردی که با زنی دست دهد و مصافحه نماید، در دام گناهی کبیره می‌افتد، یا دختری که در برخورد با پسر همسایه‌ی خود بخندد، عفّت خویش را به باد داده است. تردید و بی‌اعتمادی نخستین نتیجه‌ی این نوع تفکّر است، و عقب‌ماندگی فرهنگی، ناتوانی در برقراری ارتباط صحیح با دیگران، و شیوع بیماری اندوه، از همین مسیر، سلامت روانی جامعه را تهدید می‌کند.

امّا در مقابل همه‌ی این‌ها، نوعی دیگر از برخوردهای اجتماعی را هم شاهدیم، و آن چیزی است که در خانه‌ها روی می‌دهد. این اندیشه متولّی خاصّی ندارد، هر چند که رسانه‌های دنیای آزاد غرب به آن متّهم می‌شوند.

بدیهی است که اصل افراط و تفریط را در همه جا می‌توان یافت، امّا با بررسی دقیق‌تر این نوع از روابط اجتماعی، تفاوتی خاصّ با دیگاه نوع اوّل ملاحظه می‌گردد، و آن را می‌توان از چند جنبه واکاوی نمود. نخست آن که این دیدگاه، سخت، تحت فشار دیدگاه دیگر قرار دارد، تا جایی که کارکرد و بروز آن، در اثر این فشار، نمودی دیگر یافته است؛ و دوم آن که آمار این افراط و تفریط، یا جلوه‌های آن، در ظاهر، بسیار بیش‌تر از موارد متعادل آن به نظر می‌رسد. برای روشن‌تر شدن بحث، موضوع حجاب را مثال می‌زنم.

آن چه در جامعه بیش‌تر به چشم می‌آید و نمودی ظاهری یافته، افراطی است که در نوع پوشش برخی دختران و زنان، و یا آرایش‌های ایشان دیده می‌شود. امّا در بررسی‌های عمیق‌تر به خوبی مشاهده می‌گردد که تعداد این افراد نسبت به کلّ کسانی که در دیدگاه دوم قرار می‌گیرند، بسیار کم‌تر است. از طرف دیگر، دو حوزه‌ی مختلف، این دیدگاه را تحت فشار قرار داده، و به این افراط و تفریط دامن می‌زنند. یکی فشار رسانه‌یی غرب، که در ترویج مُد و برهنگی تأکید دارند و آن را از ملزومات آزادی و تمدّن قلم‌داد می‌کنند، و از سوی دیگر، برخورد دولت‌مردان و مسؤولان امنیّتی کشور، که مانند یک قیچی، از دو سو، فرصت‌های تفکّر صحیح و یافتن حدّ تعادل را از افراد گرفته‌اند.

حال تصوّر کنید که اگر بتوان یک متولّی در سطوح مختلف در اختیار داشت، به آسانی این مشکل قابل درمان است. مثال آن را نیز در خانواده‌ی خود جست‌وجو نمایید، که چه‌گونه اعتقادات متعادل و بنیان‌های فرهنگی و خانوادگی توانسته‌اند در برابر این قیچی مقاومت کنند.

نمودی دیگر از این دست را در بحث‌هایی چون فرهنگ رانندگی و یا نریختن زباله در سطح شهر می‌توان یافت. اصلاح آداب و فرهنگ اجتماعی، حتّی در شرایطی که دو سر قیچی با تمام توان مشغول‌اند، نیاز به تلاشی مضاعف دارد. هر چه قدر که در رادیوها و تلویزیون‌های داخلی فرهنگ درست رانندگی تبلیغ گردد، و نیز در رسانه‌های تمدّن آزاد، این را از لوازم پیش‌رفت و کلاس اجتماعی معرّفی نمایند، باز نمی‌توان هم‌بستگی اجتماعی و بیداری وجدان عمومی را ایجاد نمود.

افرادی که از نوع نگاه دوم به زندگی می‌نگرند، هم به نگاه نخست، که از رسانه‌های فرهنگی رسمی داخل کشور ترویج می‌شود، اعتماد کافی ندارند، و هم مظاهر عجیب و غریب دنیای آن سوی مرزها را به خوبی نشناخته و آن‌ها را نیز دورغ‌های تبلیغاتی پوچی می‌دانند که نیاز روزمرّه و غذای فرهنگی امروز و فردای‌شان را تأمین نمی‌کند. این عوامل باعث می‌شوند تا هم‌چنان نریختن زباله در سطح شهر به یک عادت پسندیده و یا هنجاری طبیعی تبدیل نشود، و یا ایجاد مزاحمت برای همسایه به قیمت راحتیِ بیش‌تر خود و خانواده‌ی خود، از میان نرود.

همه‌ی این‌ها به نوعی بیداری وجدانی و روحانی نیازمند است، و در درجه‌ی نخست، باید تعریفی دقیق و کاربردی از زندگی انسان و هدف آن ارایه نمود. در این حالت، فرد، خود را عضوی از جامعه می‌داند و پیش‌رفت خویش را در گرو پیش‌رفت دیگران می‌بیند. آن گاه شادی و اعتماد نمودی عینی می‌یابند و ترقّی حقیقی حاصل می‌گردد.

تایتانیک

تایتانیک (Titanic)

جیمز کامرون نویسنده‌ی فیلم‌نامه و کارگردان فیلم تایتانیک است، که به خاطر کارگردانی این فیلم، جایزه‌ی اسکار را در سال 1997م از آن خود کرد. وی جزو مطرح‌ترین و بهترین فیلم‌سازان دو دهه‌ی اخیر هالیوود به شمار می‌رود، تا جایی که او را متخصّص استفاده از جلوه‌های ویژه و خلق فیلم‌های علمی‌ـ‌تخیّلی می‌دانند.

پرونده‌ی کاری کامرون را می‌توان به صورت زیر خلاصه کرد که او در فیلم پیرانا2 (1981) تنها کارگردان بوده است، و در فیلم‌های رامبو2 (1985)، نقطه‌ی شکست (1991)، و روزهای غریب (1995) تنها فیلم‌نامه‌نویسی را بر عهده داشته است. ولی در فیلم‌های ترمیناتور1 (1984)، بیگانگان (1986)، ورطه (1989)، ترمیناتور2 (1991)، دورغ‌های حقیقی (1994)، و تایتانیک (1997)، هم فیلم‌نامه‌نویسی و هم کارگردانی از او است.

اشاره به یکی از زیباترین گفت‌وگوهای فیلم ترمیناتور2 جالب توجّه است که چه‌گونه کامرون، با ظرافت تمام، سعی در یادآوری مرز میان انسان و ماشین را دارد:

- ترمیناتور: چرا گریه می‌کنین؟
- جان (پسر بچّه): منظورت آدم‌ها است؟ نمی‌دونم، گریه می‌کنیم دیگه، چه جوری بگم، وقتی یه چیزی‌مون بشه!
- ترمیناتور: درد باعث می‌شه؟
- جان (پسر بچّه): آ...م! فرق می‌کنه. گاهی ظاهراً هیچ دردی هم نداریم، ولی خُب، صدمه دیدیم دیگه، می‌فهمی؟
- ترمیناتور: نه!

امّا کامرون در ساخت فیلم تایتانیک از سه زمینه‌ی به ظاهر متفاوت وارد می‌شود، و شاید وجود همین سه جنبه، به صورت تؤامان، علّت موفّقیّت این فیلم باشد. این سه زمینه عبارت‌اند از فاجعه، عشق، و مشکل اقتصادی‌ـ‌اجتماعی تبعیض طبقاتی.

این کارگردان موفّق سینما با مخلوط کردن این سه جنبه‌ی متفاوت توانست فیلمی از هر نظر کامل تهیّه کند. فیلمی که در پاسخ به منتقدینی که می‌گویند تنها گزارشی تاریخی از غرق شدن یک کشتی عظیم‌الجثّه است، لحظاتی از ابراز عشق دارد؛ و درد عشق. دردی که باعث می‌شود در آخر فیلم عاشق به سوی معبود خود بشتابد. امّا افزوده بر ابراز عشق دو جوان دل‌داده، حتّی عشق پیرزنی به شوهرش را هم می‌بینیم، پیرزنی که فریاد زد: من هرگز سوار قایق نجات نمی‌شوم، ما سال‌ها است که با هم زندگی کرده‌ایم. او دقایقی بعد به اعماق اقیانوس رفت!

هم‌چنین در پاسخ کسانی که اعتقاد دارند فیلمی دراماتیک و تا حدودی مبتذل و هالیوودی است، صحنه‌هایی از تبعیض طبقاتی دارد؛ معضلی که در آن سال‌ها این سؤال را در ذهن مردم ایجاد کرد که چرا درجه‌ی سوّم بیش از درجه‌ی اوّل و دوّم قربانی داده است، و بسیاری نمونه‌های دیگر از این دست.

امّا علی‌رغم همه‌ی این مضامین که در کار کامرون دیده می‌شود، نمی‌توان از یک موضوع دیگر چشم‌پوشی کرد، و آن تکنولوژی است. شاید این تکنولوژی بود که باعث شد تا تایتانیک غرق شود، و به عقیده‌ی خود کامرون، استفاده‌ی نابه‌جا از تکنولوژی. به همین خاطر است که او با استفاده از آخرین دستاوردهای فنّی و جلوه‌های ویژه، و کارِ بیش از شش هزار نفر عوامل تولید، و ساخت یک کشتی به ارتفاع یک ساختمان 75 طبقه، و دکور زدنِ یک سمت آن، مخارج سرسام‌آوری را بر عهده‌ی استودیوی سازنده قرار داد، تا بتواند هر چه بهتر و بیش‌تر عمق حادثه و عظمت تایتانیک را نشان دهد، و به کمک آن، شدّت عشق را میان دو جوان به نمایش درآورد. عشقی که با غرق شدن تایتانیک ظاهراً پایان می‌یابد، امّا تا آخر فیلم ادامه دارد و در انتها دو عاشق را به وصال یک‌دیگر می‌رسانَد.

ولی در آثار کامرون، چیزی غیر از همه‌ی این‌ها که ذکر شد نیز جلب توجّه می‌کند، و آن دیدگاه مذهبی او است. او در فیلم‌های پیشین خود اشاره‌های بسیاری به قیامت و احیای دوباره‌ی انسان‌ها با نیروی ایمان و عشق دارد، امّا تایتانیک اوج تفکّر دینی کامرون را به منصه‌ی ظهور می‌رساند.

فیلم، داستانی عبرت‌آموز است از این که انسانِ با غرور و تکبّر سوار بر ساخته‌یی از دستان خود شده و با ایجاد تبعیض طبقاتی حتّی در سخت‌ترین شرایط، به خوش‌گذرانی می‌پردازد، که ناگهان یخی چندین میلیون ساله از جای خود حرکت کرده، و این غرور و نخوت را در لابه‌لای ماسه‌های کف دریا مدفون می‌سازد. داستانی که حکایت تیر انداختن نمرود به سوی آسمان را تداعی می‌کند که پشه‌یی در دماغش رفت و او را به هلاکت افکند.

کامرون، علی‌رغم بیان این فاجعه‌ی پندآموز، به سرنوشت انسان‌ها، و چه‌گونگی برخورد آن‌ها با این سرنوشت می‌پردازد، و نمادی از دنیای کنونی را به دست‌مان می‌دهد. شاید غرق شدن کشتی تصوّری از پایان جهان، و مسافران درجه‌ی 3 کشتی نمادی از ساکنان جهان سوّم باشند.

در این میان، داستان عاشقانه‌ی فیلم نیز، شکلی الهی و قدسی به آن می‌بخشد. آن جا که رُز و جَک، به حالت صلیب، در بالای دماغه‌ی کشتی ایستاده‌اند، و حرکت سیّال دوربین، رهایی و سبک‌بالی آن‌ها را هر چه بیش‌تر نمایش می‌دهد؛ و یا در آخر فیلم، آن جایی که رُز بر تخته‌پاره‌یی بین مرگ و زندگی شناور است، و جَک در کنار او جان سپرده است، رُز آواز آشنایی را زمزمه می‌کند که همواره با جَک می‌خواند. انگار روح جَک با جسم رُز استحاله می‌یابد و او را به زنده بودن تشویق می‌کند. رُز، در آخرین لحظات زندگی‌اش، به جَک قول داده بود که او را هم زندگی کند! رُز به پهلو می‌غلتد و جَک را برای واپسین بار صدا می‌زند، در حالی که صدای ندادهندگانِ قایقِ نجات، به شکل کلمات گُنگ و نامفهوم بر گوش رُز می‌نشیند، و این می‌تواند نشانه‌یی از عالمی ماورای زندگی باشد، و رُز زندگی را انتخاب می‌کند؛ و در رستاخیز پایانی فیلم، آن دو، در جهانی آرمانی و در میان استقبال آن‌هایی که در فاجعه‌ی تایتانیک جان سپرده‌اند، به وصال یک‌دیگر می‌رسند، و دوربین به سمتِ سقفِ سالن اوج می‌گیرد، تا سپیدی کامل.

در صحنه‌های آغازین فیلم نیز، تأکید کامرون بر سالن‌ها و اتاق‌های خالی از آدمِ تایتانیکِ غرق شده، شومینه‌یی که زمانی در اتاقی مجلّل گرمابخش اشراف‌زادگان بود، بشقاب‌ها و میزهای شناور در آب، عینک و کلّه‌ی عروسکی که درون ماسه‌های کف دریا فرو رفته‌اند، و لوستری که، سال‌ها پیش، سالن اشرافی رقص را روشنایی می‌بخشید، بی‌واسطه‌ترین اشاره‌های کارگردان به جملات معروف کتاب‌های مقدّس درباره‌ی فناپذیری انسان و نشانه‌های عذاب الهی بر اقوام سرکش و گناه‌کار است.

نمایش خوی حیوان‌صفت برخی، که برای نجات جان خویش، دیگران را در کشتی جا می‌گذارند، و یا حتّی از بچّه‌یی برای سوار شدن به قایق نجات سوء استفاده می‌کنند، و نیز تقلّای عدّه‌ی بسیاری برای فرار از مخمصه، در مقابلِ به تصویر کشیدنِ گریز دیوانه‌وار آدم‌ها بر روی عرشه‌ی کشتیِ در حال غرقِ تایتانیک، و پرتاب شدن دردناک آن‌ها به پایین، و یا تصویر فرو ریختن بشقاب‌ها، نشان‌گر تیغ عذاب الهی بر مغضوبینی است که بر سرنوشت محتوم خود گردن نهاده‌اند؛ چه کشیشی که، با وجود عدم تعادل، هم‌چنان در حال دعا خواندن است و اندک عدّه‌یی به زحمت دور او جمع شده‌اند، تا آن ثروت‌مندترین مسافر کشتی که حتّی حاضر به پوشیدن جلیقه‌ی نجات نمی‌شود، و یا کاپیتان کشتی که، هم‌چون محکومین به اعدام، خود به استقبال مرگ می‌رود، و یا حتّی آن پیرمرد و پیرزنی که، در آخرین دقایق، سعی می‌کنند که در کنار هم باشند، و یا مادری که برای کودکانش قصّه می‌گوید تا نترسند، و به خواب بروند.



بیمار انگلیسی

بیمار انگلیسی (The English Patient)

محصول 1996 امریکا، 161 دقیقه، ژانر داستانی، عشقی، حادثه‌یی.

کارگردان و نویسنده: آنتونی مینگلا (بر اساس رمانی از مایکل اونداچه)، آهنگ‌ساز: گابریل یارد.

بازیگران: رالف فاینس (کنت لازلو آلماسی)، ژولیت بینوش (هانا)، ویلم دافو (کاراواجیو)، کریستین اسکات توماس (کاترین کلیفتون).

جایزه‌ها: نامزد در 12 رشته و برنده‌ی 9 جایزه‌ی اسکار از جمله بهترین فیلم، و بهترین در کارگردانی، فیلمبرداری، تدوین، موسیقی، و بازیگر نقش اوّل زن.

خلاصه‌ی فیلم: شمال آفريقا، سال 1943، جنگ جهانی دوّم. هواپیمایی که حامل یک زن و مرد است، به شدّت آتش گرفته و سقوط می‌کند. آن زن مرده، امّا خلبان آن توسّط صحرانشینان نجات می‌یابد و به نیروهای امداد تحویل داده می‌شود. او را که در اثر شدّت حادثه، دچار سوختگی شدید شده و نیز حافظه‌اش را از دست داده است، به پرستاری به نام هانا می‌سپارند و از آن جا که نامش را نمی‌دانند، به نام بیمار انگلیسی معروف می‌شود. هانا نیز به تازگی نامزدش را و هم دوستش را در جنگ از دست داده، و چون می‌داند که بیمار انگلیسی زمان زیادی زنده نخواهد ماند، تصمیم می‌گیرد تا در ویرانه‌های صومعه‌یی قدیمی اتراق کنند، امّا ناگهان سر و کلّه‌ی مأموری کانادایی پیدا می‌شود که بیمار انگلیسی را می‌شناسد، و راز وی کم کم فاش می‌شود. دیگر ساکنان صومعه، یک هندی است به نام کیپ که در ارتش انگلستان مأمور خنثی‌کردن مین‌ها است و همکارش گروهبان هاردی.

اکنون بیننده در می‌یابد که فلاش‌بک‌های فیلم، خاطرات بیمار انگلیسی است، و زنی که در سقوط هواپیما مرده بود، همسر وی نبوده است. داستان از این قرار است که بیمار انگلیسی ما اصلاً یک مجارستانی است به نام کنت لازلو آلماسی، که در تهیّه‌ی نقشه‌های هوایی از صحراهای آفریقا، به دانشمندان انگلیسی کمک می‌کند، تا این که زوجی جوان به گروه آن‌ها ملحق می‌شوند. آلماسی شیفته‌ی کاترین، زن تازه‌وارد می‌شود، و با ابراز این علاقه در می‌یابد که کاترین نیز همین احساس را دارد.

کاراواجیو که مهمان ناخوانده‌ی صومعه به شمار می‌رود، سعی دارد تا از ماجرای دستگیری آلماسی توسّط نازی‌ها سر در بیاورد. در همین حین، بیننده شاهد ابراز عشقی معصومانه بین هانا و کیپ است که در تقابل با رابطه‌ی هوس‌آلود آلماسی و کاترین قرار دارد.

جفری، شوهر کاترین، که از قضایا مطّلع شده، در یک اقدام جنون‌آمیز، هواپیمایی را که خود و کاترین سوارش هستند به خانه‌ی آلماسی می‌کوبد. او می‌میرد امّا کاترین سخت آسیب می‌بیند. آلماسی او را می‌یابد ولی هیچ وسیله‌یی برای رساندن کاترین به شهر ندارد، بنابراین به ناچار کاترین را در غاری رها می‌کند و خود به دنبال کمک می‌رود. او به سختی خود را به نزدیک‌ترین دهکده می‌رساند امّا به دست انگلیسی‌ها که تازه شهر را تصرّف کرده‌اند و نام او را مشابه آلمانی‌ها می‌دانند، دستگیر می‌شود. او موفّق می‌شود از دست انگلیسی‌ها فرار کند، امّا خود را در میان آلمانی‌ها می‌یابد. چه‌گونه می‌تواند حرف خود را به آن‌ها بقبولاند؟ تنها گزینه‌ی باقی‌مانده معامله است. او نقشه‌های صحرا را در اختیار آنان قرار می‌دهد و می‌تواند در عوض آن هواپیمای خود را به پرواز درآورد.

این پاسخ جست‌وجوی کاراواجیو است که آلماسی را یک جاسوس می‌داند. او در اثر همکاری آلماسی با نازی‌ها شکنجه شده و انگشتانش را از دست داده است. در ادامه‌ی فیلم، آلماسی به غار بازمی‌گردد امّا کاترین را مرده می‌یابد، و همه‌ی تلاش خود را بی‌ثمر. زندگی دیگر برای او معنایی ندارد، کاترین را سوار هواپیما می‌کند و....

از آن سو، هانا هم با کیپ خداحافضی می‌کند و درخواست آلماسی را پذیرفته به زندگی وی پایان می‌دهد.

از مهمّ‌ترین ویژگی‌های بیمار انگلیسی، فیلم‌نامه‌ی آن است که از روی داستانی به همین نام تهیّه شده است. بعد از اکران فیلم، کتاب آن نیز در رده‌ی نخست پرفروش‌ترین‌ها قرار گرفت. در نمای نخستین، زن و مردی را می‌بینیم که سوار بر هواپیما هستند و لحظاتی بعد، در اثر برخورد گلوله‌های ضدّهوایی سقوط می‌کنند، امّا در پایان، متوجّه می‌شویم که زن سوار هواپیما، پیش از آن مرده بوده است.

بازی‌های هنرپیشگان نیز از نقاط قوّت فیلم است، به خصوص نقش آلماسی، با بازی رالف فاینس، و هانا با بازی ژولیت بینوش، که جایزه‌ی اسکار را برای او به ارمغان آورد. در زمانی که آثار رمانتیک قوی را کم‌تر از سینمای آمریکا می‌بینیم، بیمار انگلیسی خاطره‌ی فیلم کازابلانکا را زنده کرد.

نکته‌ی مهمّ در کارگردانی و فیلمبرداری بیمار انگلیسی، استفاده از دو فیلتر مختلف، برای ایجاد تفاوت در رنگ پس‌زمینه‌ی صحنه‌هایی است که مربوط به زمان گذشته است، با صحنه‌های زمان حال، که اثرپذیری فیلم را، در حالی که روایتی پیچیده دارد، افزایش می‌دهد. صحنه‌های گذشته، رنگی آجری دارند تا زندگی در بیابان را تداعی کنند، و صحنه‌های حال، رنگی شفّاف و روشن، تا نگاه معصومانه و کودکانه‌ی هانا را نمایش دهند.

از میان صحنه‌های تأثیرگذار نیز، می‌توان به صحنه‌یی اشاره کرد که کیپ هانا را به کلیسایی برده و او را از طنابی معلّق می‌سازد، و با چراغی در دست، تماشای نقش‌های دیوار و گنبد کلیسا را به وی هدیه می‌دهد. هم‌چنین جریان کشته‌شدن ناگهانی گروهبان هاردی، در حالی که جنگ پایان یافته، و یا صحنه‌یی که کیپ سعی در خنثی‌کردن بمبی دارد در حالی که عبور کاروان سربازان مانع کارش می‌شود. در پایان فیلم هم، آن گاه که کاترین در انتظار بازگشت آلماسی است، در نور کم‌سوی چراغی که رو به خاموشی می‌رود، به نوشتن نامه‌یی می‌پردازد تا بیننده را در ادامه به سرنوشت خویش رهنمون شود، تا این که آلماسی پس از کش و قوسی عذاب‌آور، به غار می‌رسد و با پیکر بی‌جان کاترین روبه‌رو می‌شود و با موسیقی پرسوزی او را در آغوش کشیده، سوار بر هواپیما می‌کند.

این‌چنین است که آنتونی مینگلا موفّق می‌شود تا در حین عدم پشتیبانی استودیوهای بزرگ، با کمک عواملی از بیش از 7 کشور، فیلمی سنگین و پرخرج را ساخته و جایزه‌ی اسکار بهترین کارگردانی را از آن خود سازد، و نیز اسکار بهترین فیلم در سال 1996.

در ادامه نیز نامه‌ی پایانی کاترین را بخوانید:

چه مدّتی است که روز در تاریکی فرو رفته؟ آتش رو به خاموش شدن می‌رود، و من به شدّت احساس سرما می‌کنم. بایستی خود را از این جا بیرون بکشم، و آن وقت، شاید خورشید آن جا باشد. ما می‌میریم، ما می‌میریم با وجود داشتن ثروث، و با دوستداران و اطرافیان‌مان. ما ترس را درون خود، در جایی مانند این غار پنهان می‌کنیم. دیگر چراغ در حال خاموش‌شدن است و من در تاریکی می‌نویسم.

نقاب زورو

نقاب زورو (The Mask of Zorro)

محصول 1998 امریکا، ژانر حادثه‌یی، کمدی، عشقی.

کارگردان: مارتین کمپبل، آهنگ‌ساز: جیمز هورنر، خوانندگان: مارک آنتونی، تینا آرنا.

بازیگران: آنتونیو باندراس (الخاندرو موریتا / زورو)، آنتونی هاپکینز (دون دیه دلا وگا / زورو)، کاترین زتاجونز (النا)، استوارت ویلسون (دون رافایل مونترو).

جایزه‌ها: برنده‌ی جایزه‌ی الما برای آنتونیو باندراس به عنوان بهترین بازیگر مرد، برنده‌ی جایزه‌ی الما برای مارک آنتونی و تینا آرنا به خاطر بهترین اجرای ترانه‌ی فیلم، کاندید جایزه‌ی اسکار برای بهترین صدابرداری و بهترین جلوه‌های صوتی، کاندید جایزه‌ی گلدن گلوب برای بهترین فیلم، و کاندید جایزه‌ی گلدن گلوب برای آنتونیو باندراس به عنوان بهترین بازیگر مرد، و....

خلاصه‌ی فیلم: زورو شخصیّتی افسانه‌یی است که، در امریکای وسترن، قهرمان مبارزه با زورگویی و بی‌عدالتی فرمانداران و مأموران حکومتی بر مردم بدبخت و دهقانان بی‌گناه به‌شمار می‌رود. این فیلم، نقاب زورو، داستان مبارزه‌ی زورو در کالیفرنیای قرن نوزدهم، و ماجرای ادامه‌یافتن آن توسّط جانشین او می‌باشد. قهرمان نقاب‌دار و شمشیرزن که ظلم فرماندار، دون رافایل مونترو، را بر مردم عادّی تاب نمی‌آورد، در نبردی جانانه موفّق به نجات سه بی‌گناه محکوم به اعدام از میان سربازان می‌گردد. امّا در بازگشت به منزل و به نزد همسر و دختر نوزادش، النا، با دون رافایل مواجه می‌شود که او را شناخته است، زورو، دون دیه‌گو دلا وگا. نبردی بین آن‌ها درمی‌گیرد که در نتیجه‌ی آن، دون دیه‌گو یا زورو، دستگیر شده، همسرش کشته شده، و دخترش توسّط دون رافایل ربوده می‌شود.

بیست سال بعد، دون رافایل مونترو، که از کالیفرنیا خارج شده بود، با انگیزه‌ی نقشه‌یی شوم، و به همراه دختر جوانش، النا، به آن جا بازمی‌گردد. زورو که در زندان باخبر شده، به قصد انتقام‌جویی فرار می‌کند. امّا او می‌داند که خیلی پیر شده، در حالی که زورو همیشه شکست‌ناپذیر بوده است، بنابراین باید به دنبال جانشینی برای خود باشد. در این میان، با جوانی برخورد می‌کند به نام الخاندرو موریتا، که یک فراری است و برادرش را در حین فرار از سربازان اسپانیایی از دست داده است. دون دیه‌گو او را مناسب این کار تشخیص می‌دهد، با توجّه به این که الخاندرو در شمشیربازی نیز استعداد دارد، و مهمّ‌‌تر آن که جسارت لازم را نیز دارد.

تنها می‌ماند کمی تدبیر و سیاست، تا این که شایسته‌ی به چهره زدن نقاب زورو باشد. الخاندرو اسبی سرکش را رام کرده و در طیّ صحنه‌هایی جالب از زد و خورد، اسب را می‌رباید. در این ماجرا، او با النا نیز برخورد می‌کند و شیفته‌ی زیبایی و جسارت وی می‌شود.

اوّلین مأموریت زورو این است که از نقشه‌ی پلید دون رافایل سر دربیاورند، بنابراین به عنوان اشرافزاده وارد مهمانی وی می‌شوند. الخاندرو، در یک اقدام هوشمندانه، النا را دعوت به رقص می‌کند، و دون رافایل را مجاب می‌نماید تا او را نیز به جمع مهمانان خصوصی و عالی‌رتبه وارد نماید، جایی که پرده از نقشه‌ی وی برداشته می‌شود. دون رافایل، به طور پنهانی معدن طلای الدورادو را، با سوء استفاده از مردم عادّی، حتّی زنان و کودکان، استخراج نموده و قصد دارد تا با ثروت به‌دست‌آمده، قلمرو‌ی خود را گسترش دهد.

اکنون نوبت زورو است که پس از بیست سال، دوباره وارد عمل شده، و مردم را از زیر ستم زورگویان رهایی بخشد. الخاندرو نقاب زورو را بر چهره دارد. او، در ضمن، می‌خواهد انتقام مرگ برادرش را از فرمانده‌ی امریکایی سربازان دون رافایل بگیرد. دون دیه‌گو دلا وگا هم دو انگیزه‌ی شخصی برای پیروز شدن در این مبارزه دارد، یکی انتقام از دون رافایل مونترو به خاطر مرگ همسرش، و دیگری رسیدن به دختر زیبایش، النا، و گفتن حقیقت به او. دختر شجاعی که اکنون به زوروی جوان علاقه‌مند است و شاید زوروی بعدی از نسل آن دو باشد.

Moon so bright, night so fine, Keep your heart here with mine, Life's a dream we are dreaming.
Race the moon, catch the wind, Ride the night to the end, Seize the day, stand up for the light.
I want to spend my lifetime loving you, If that is all in life I ever do.
Heroes rise, heroes fall, Rise again, win it all, In your heart, can't you feel the glory?
Through our joy, through our pain, We can move worlds again Take my hand, dance the dance with me.
I want to spend my lifetime loving you, If that is all in life I ever do.
I will want nothing else to see me through, If I can spend my lifetime loving you.
Though we know we will never come again, Where there is love, life begins, Over and over again.
Save the night, save the day, Save the love, come what may, Love is worth everything we pay.



سُرور

در یکی از جلسات ضیافت، صحبت از سُرور حقیقی و مقایسه‌ی آن با سُرور ظاهری شد، و در ادامه نیز با توجّه به اصل بد بودن مادّیّات و خوب بودن معنویّات، سُرور ناشی از امور مادّی، ظاهری، و سُرور ناشی از امور معنوی، حقیقی عنوان شد. امّا آیا به راستی این گونه است؟ آیا این را می‌توان از اصول اعتقادی بهایی دانست؟

1. مادّیّات و معنویّات
بیش‌تر افراد، وقتی که صحبت از مادّیّات می‌شود، آن را مانند بیماری جُذام، کریه، و دوستی با آن را عامل دوری از خداوند می‌دانند، و برعکس آن، معنویّات را تنها ضامن سعادت حقیقی و لازمه‌ی وصول به آرمان‌های والای الهی می‌شمارند. در آن جلسه نیز بحث مادّیات و معنویّات را در توضیح و تبیین معانی مربوط به سرور حقیقی و سرور ظاهری عنوان نموده، و مثلاً موفّقیّت فلان تاجر را با سُرور ظاهری، و نفس خدمت در یکی از تشکیلات امری را با سُرور حقیقی مطابقت دادند، به همین سادگی!

هر چند که در مثال‌های فوق و نقش آن‌ها در ایجاد نوعی از سُرور، تردیدی وجود ندارد، امّا باید به نکته‌یی توجّه کرد که از خلال این مثال‌ها نمی‌توان به آن پی‌بُرد، و بایستی در میان تعالیم و اصول اعتقادی بهایی جست‌وجویش نمود:

در دیانت بهایی، همراه با بلوغ عقلانی و روحانی آدمی، بر خلاف ادیان گذشته، دیگر، مسایل مربوط به مادّیّات و معنویّات از یک‌دیگر جدا شده نبوده، بلکه هر کدام را، چون دو بال، وسیله‌یی می‌دانیم برای رسیدن به اهدافی که جامعه‌ی جهانی بهایی در جهت آن حرکت می‌کند و سعادت بشریّت را در وصول به آن می‌داند. شاهد این مدّعا در تعالیم دوازده‌گانه یافت می‌شود. آن جا که مباحث عمیق و سنگینی هم‌چون تحرّی حقیقت، وحدت عالَم انسانی و وحدت اساس ادیان، به میان می‌آید، ناگهان موضوعی کاملاً مادّی، امّا با تأثیری کاملاً آشکار در کلّ ارکان حرکتی جامعه به سمت اهدافش، رخ می‌نماید، به نام تعدیل معیشت عمومی، که در ادامه نیز با مسایلی از جمله اقتصاد بهایی و یا تجارت بهایی همراه شده، ما را با نقشه‌ها و برنامه‌هایی کاملاً مادّی روبه‌رو می سازد.

در جایی دیگر نیز می‌توان همراه با احکامی چون نماز و روزه، مسایلی هم‌چون وصیّت‌نامه، تبرّعات، و یا قانون ارث را نام بُرد، که موضوعاتی کاملاً مادّی هستند، امّا هم‌پا و هم‌قدم با مباحث روحانی به آن‌ها نیز توجّه شده است. مثال دیگر را می‌توان در خصوص ازدواج و مِهریه مطرح نمود. آیا شما روحانی‌تر از ازدواج، حالتی را برای یک انسان سراغ دارید؟ بنابراین فکر می‌کنید که چرا در خصوص آن، تا این اندازه، مسأله‌ی مِهریه دقیق مطرح شده و حتّی مبلغ آن و حدود و واحدش را تعیین فرموده‌اند؟

2. سُرور ظاهری و سُرور حقیقی
تفاوت بین این دو عبارت را نمی‌توان با توجّه به نقش مادّیّات و معنویّات در هر کدام از آن‌ها، به خوبی درک کرد، هر چند که تأثیر امور مادّی بر سُرور ظاهری، و امور معنوی بر سُرور حقیقی انکارناشدنی است، امّا باز هم نکته‌ی ظریفی وجود دارد که تنها با توجّه به مادّیّات و معنویّات توجیه‌پذیر نیست.

معنی اصلی سُرور حقیقی و یا ظاهری، در راز ماندگاری و تأثیرگذاری هر یک از آن‌ها بر نحوه‌ی حرکت و خطّ مشی رفتاری، اخلاقی، و شخصیّتی هر یک از ما، و نیز در تصمیم‌گیری‌های هدف‌دارمان در جهت اهداف جامعه‌ی بهایی نهفته است. تأثیر سُرور را باید در ایجاد انگیزه‌یی جُست که ناشی از روح خلوص و توجّه دایمی به جمال مبارک بوده، و مانعی بر سر راه ناامیدی و یأس به وجود آورده، که خود آن‌ها نیز عاملی در جهت ایجاد اندوه خواهند بود.

3. تفاوت سُرور با دیگر حالات درونی
سُرور چه حقیقی باشد و چه غیرحقیقی، حالتی است که انسان در نتیجه‌ی اتّفاقی خوش‌آیند و یا پیش‌آمدی مطابق با اعتقادات قلبی، و تأثیر آن بر روح و جان خویش، در نهاد خود احساس می‌کند. با این تعریف، به نظر شما، واژه‌هایی دیگر، مانند ایمان و اطمینان، و یا توکّل و تسلیم، را چه گونه می‌توان توصیف نمود؟ در پاسخ باید گفت که همه‌ی این حالات، جنبه هایی کاملاً درونی از احساسی قلبی هستند که در نتیجه‌ی حُبّ حقیقی جمال اقدس ابهی ناشی می شوند، ولی الزاماً بروز هر یک از این حالات، جلوه‌ی بیرونی و ظاهری را باعث نخواهند شد.

امّا سُرور این گونه نیست. سُرور حالتی است که به مجرّد دست‌یافتن بر آن، در ظاهر انسان جلوه کرده و بروزی بیرونی می‌نماید. خوشحالی، خنده، رقص و پای‌کوبی از موارد بروز سُرور در انسان می‌باشد. خنده‌یی که ناشی از یک موفّقیّت بزرگ مالی است، و یا رقص و پای‌کوبی یکی از یاران مخلص، هم‌چون حاجی سلیمان‌خان، زمانی که به مَسلَخ خویش می‌شتافت، و یا حتّی اشک مادری که از بزرگ و رشید شدن فرزندش شادمان است، نمونه‌هایی از این دست هستند.

4. سُرور و حُزن
دو اصل بنیادین خیر و شرّ، یا خوب و بد، همواره به عنوان عواملی اساسی، تصمیم‌گیری‌های ما را جهت داده و تفکّرات‌مان را در خصوص انتخاب مابین اعتقادات و رفتار متفاوت شکل داده است. امّا با کمی دقّت می‌توان متوجّه شد که سُرور و حُزن به طور کامل در این فرمول قرار نمی‌گیرند، یعنی این که در این مورد پرسشی پیش می‌آید مبنی بر این که آیا سُرور همان خیر، و خوب است، و حُزن هم شرّ، و بد است، و یا به عبارت دیگر، سُرور نیمه‌ی پُر لیوان، و شرّ نیمه‌ی خالی لیوان؟

پاسخ به این پرسش به این صورت است که سُرور و حُزن دو لیوان کاملاً مجزّا از یک‌دیگر هستند، و پُر و خالی بودن یکی به دیگری بستگی ندارد. برای درک بهتر مطلب و نیز کوتاه شدن سخن، به چند جمله، که در ذیل مطرح شده‌اند، توجّه کرده و به سؤالات پاسخ دهید، به این صورت که بگویید کدام یک باعث سُرور و کدام یک باعث حُزن می شود، و نیز دوباره آن‌ها را خوانده و این بار بگویید که کدام حالت، سُرور یا حُزن، در مورد آن مسأله، خوب است و کدام بد؟

دیانت بهایی، از نظر گستردگی جمعیّت، دوّمین دیانت رسمی در جهان است. خطّ فقر بیش از نیمی از جمعیّت جهان را در بر می‌گیرد. جامعه‌ی جهانی بهایی پرکارترین نهاد غیر دولتی در سازمان ملل متّحد است. آتش‌سوزی در جنگل‌ها، تنها بر اثر بی‌احتیاطی مسافران، یکی از پنج معضل اوّلیّه‌ی مجامع محیط زیستی به شمار می‌رود.

به سؤال‌ها جواب دادید؟ پس بیایید از این به بعد، سُرور و حُزن را در مقابل یک‌دیگر قرار ندهیم، و یا مادّیّات و معنویّات را، و توجّه داشته باشیم که این تفکّر از آن جا ناشی می‌شود که ما همواره عادت داریم تا فرمول خیر و شرّ را در مورد همه‌ی واژه‌های متضادّ به کار بریم و به سادگی نتیجه‌گیری کنیم، در حالی که اعتقادات ما، به این آسانی‌ها، توجیه پذیر نیست و مبانی منطقی استواری را در پشت سر دارد.

جان‌تان خوش باد.

سال 1844 میلادی

1.
سال 1844 میلادی، در نزد بهاییان، سالی سرنوشت‌ساز به شمار می‌رود. در این سال، حضرت ربّ اعلی، موعود جمیع امم و ادیان، مؤسّس آیین بابی، و مبشّر به ظهور مَن یُظهِرُهُ الله، در کشور ایران اظهار امر فرمودند. مقارن با این رویداد تاریخی، حوادثی بس شگرف در عالم به وقوع پیوست که اهمّیّت آن‌ها و تأثیر متقابل‌شان بر زندگی فکری و احساسی بشر، در زمینه‌های مختلفی هم‌چون فرهنگ، سیاست، اقتصاد، هنر، اخلاق، و... قابل بررسی است.

در نوشته‌یی که پیش رو دارید، تلاش شده تا وجه اثر این رویدادها را مطالعه نموده و عامل اصلی تحقّق آن‌ها را معرّفی نماییم. بینش اساسی در نگارش مقاله، توجّه به این پرسش حیاتی است که، به راستی اگر رویدادهای سال 1844 به وقوع نمی‌پیوست، سرنوشت ما چه می‌شد، در چه جامعه‌یی می‌زیستیم، و خلاصه آن که، زندگی ما به چه صورتی درمی‌آمد؟

2.
«ای عباد، اگر در این ایّام مشهود و عالم موجود، فی‌الجمله امور بر خلاف رضا از جبروت قضا واقع شود، دل‌تنگ مَشَوید، که ایّام خوش رحمانی آید و عالَم‌های قدس روحانی جلوه نماید، و شما را در جمیع این ایّام و عوالم، قسمتی مقدّر و عیشی معیّن و رزقی مقرّر است، البتّه به جمیع آن‌ها رسیده، فایز گردید.»1 ـ حضرت بهاءالله

بعضی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر فلان کار را انجام نمی‌دادم، یا فلان حرف را نمی‌زدم، چه می‌شد؟ یا این که اگر آن جا نمی‌رفتم، یا آن فرد را نمی‌دیدم، یا طور دیگری با او صحبت می‌کردم، و یا...؟ بدون شک شما نیز بارها با چنین پرسش‌هایی مواجه شده‌اید. گاهی وقت‌ها با حالتی از سر شرمندگی از کاری که نباید انجام می‌دادید، خود را سرزنش کرده‌اید، و یا حتّی، از روی عصبانیّت، زمانه و روزگار را به باد نکوهش گرفته‌اید که ای کاش در آن شرایط قرار نمی‌گرفتم، و ای کاش آن کار را نمی‌کردم. بعد فکر می‌کنید که چه خوب می‌شد اگر می‌توانستید زمان را به عقب برگردانید و اشتباه خود را جبران نمایید، امّا صد افسوس که آب رفته را دیگر نمی‌توان به جوی بازگرداند!

امّا آیا تاکنون به این اندیشیده‌اید که به همان میزان که شرایط بد، موقعیّت‌های سختی را برای‌تان فراهم کرده و خاطرات تلخی از خود به جای گذاشته‌اند، شرایط و موقعیّت‌های خوبی نیز در مسیر زندگی شما پیش آمده، تا جایی که حتّی خوشبختی خود را مدیون آن‌ها هستید؟ به عبارت دیگر، آیا به همان اندازه که از یادآوری خاطرات تلخ گذشته شرمسار می‌گردیم، نسبت به رویدادهای خوبی که مسیر زندگی‌مان را به سوی سرنوشتی دلپذیرتر و شیرین‌تر سوق داده‌اند، قدردان بوده‌ایم؟

در دوران حیات هر یک از ما، بسیاری از اتّفاقات ریز و درشت، تقدیری شگفت‌انگیز را رقم زده‌اند که بدون شک، هیچ کدام از ما نخواهیم توانست تأثیر آن‌ها را به درستی درک کنیم، و یا حتّی تصوّر نماییم که در صورت عدم روی‌دادن فلان اتّفاق، چه سرنوشت دیگری در انتظارمان می‌بود.

بنا بر آموزه‌های بهایی، نیک می‌دانیم، این‌ها همه ناشی از نقشه‌ی مقتدرانه‌ی خالق مهربان است که از روز نخست، مسیر تکامل را برای تک‌تک ابناء بشر معیّن فرموده است، و سرانجام، این وظیفه را بر عهده‌ی هر انسانی قرار داده تا شایستگی خویش را در محک تجربه گذارَد، و در حالی که از قضای الهی بی‌خبر است، با اتّکا به استعدادهای نهفته در ذات خویش، و با توکّل به تأییدات معبود حقیقی، بوته‌های امتحان را یک به یک پشت سر گذارده، و خود را به سرمنزل حیات ابدیّه واصل گردانَد.

3.
«پروردگار چشم عنایت فرموده که در آفاق بنگریم و آن چه وسیله‌ی تمدّن و انسانیّت است، به آن تشبّث نماییم.»2 ـ حضرت عبدالبهاء

تاریخ بشر مملوّ از حوادث گوناگون بی‌شماری است که گذشته‌ی ما را تشکیل می‌دهند. افزوده بر آن، هر یک از این رویدادها، با ترسیم مسیر حیات بر روی کره‌ی خاکی، نقشی تعیین‌کننده در حال و آینده‌ی زندگی انسان‌ها دارند، به طوری که حذف آثار هر یک از آن‌ها، ایجاد شرایطی کاملاً متفاوت را، در حیات روزمره و سرنوشت طبیعی بشر، باعث خواهند شد.

برای مثال، تصوّر نمایید که اگر تاریخ علم، سال 1666 میلادی را نمی‌دید، چه بر سر مسایل فیزیک و پیشرفت‌های صنعتی می‌آمد؟
نمی‌دانید که در این سال چه اتّفاقی افتاده است؟!

خُب، پس بدانید و آگاه باشید که در این سال، مشهورترین سیب همه‌ی زمان‌ها از شاخه‌ی درختی در انگلستان رها شده و بر سر جوانی دانشجو برخورد می‌کند! بله، درست حدس زدید. آن جوان ایزاک نیوتن کاشف جاذبه‌ی زمین بود. حال، دوباره پرسش خود را مطرح می‌کنم. اگر آن روز و آن اتّفاق روی نمی‌داد، تکلیف نظریّه‌ی جاذبه چه می‌شد؟

پاسخ به سؤال‌هایی از این دست آسان نیست. پس بگذارید با پرسشی دیگر، کمی شگفت‌زده‌تان کنم!

اگر در همان سال، بیماری طاعون سراسر لندن را فرا نمی‌گرفت، و اگر آتش‌سوزی مهیبی، که بیماری را مهار کرد، درنمی‌گرفت، و دانشگاه کمبریج تعطیل نمی‌شد تا نیوتن به خانه برگردد، و اگر او، خود، گرفتار طاعون می‌گشت، و هزاران امّا و اگر دیگر در عرض کم‌تر از چند ماه و پشت سر هم، به گونه‌یی دیگر، به وقوع می‌پیوستند، دانش بشری چه مسیری را برای کشف جاذبه‌ی زمین و ساخت وسایلی هم‌چون هواپیماها و سفینه‌های فضایی طیّ می‌نمود؟

اگر از من بپرسید، در پاسخ شما باز هم نکته‌ی شگفت‌آور دارم!

ایزاک نیوتن کودکی زودرس بود که پزشک امید چندانی به زنده ماندنش نداشت. وی سه ماه پیش از تولّد، پدرش را که کشاورزی ساده بود، از دست داد، و بار بزرگ کردن کودک رنجور بر عهده‌ی مادر تنهایش افتاد. همه‌ی این‌ها در شرایطی بود که آشوب و نارضایتی عمومی از استبداد چارلز اوّل و انحلال مجلس و قوانین نامشروع کلیسا مبنی بر اخذ مالیات از مردم، سراسر کشور را فرا گرفته بود.

آری، یکی از بزرگ‌ترین حوادث علمی جهان در چنین دورانی به وقوع پیوست!

4.
«خواستِ یزدان از پدیداری فرستادگان دو چیز بود، نخستین، رهانیدن مردمان از تیرگی نادانی، و رهنمایی به روشنایی دانایی. دویم، آسایش ایشان و شناختن راه‌های آن.»3 ـ حضرت بهاءالله

بهاییان، علّت غایی آفرینش انسان را حبّ خداوندی و شناسایی یگانه حقیقتِ روحانیِ عالمِ وجود می‌دانند. بنا بر این عقیده، مظاهر مقدّسه‌ی الهیّه از سوی خالق دانا و مهربان، دین را که برنامه‌یی همه‌جانبه و جامع می‌باشد، در اختیار بشر قرار داده، تا او را به سمت هدف مقدّس و متعالیِ خلقت رهنمون شوند.

با نگاهی گذرا در تاریخ اجتماع‌های نخستین انسانی، به سادگی درمی‌یابیم که احساس و اعتقادهای روحانی و مذهبی همواره در میان همه‌ی جوامع بَدَوی وجود داشته است، و حتّی زمانی که آثاری از تمدّن و فرهنگ و علم و هنر مشاهده نمی‌شده، این مجموعه اعتقادهای فطری و روحانی انسان‌ها، یعنی همان مذاهب اوّلیّه، بوده که در تشکیل اوّلین حلقه‌ی زنجیره‌ی تکاملی مظاهر تمدّن، نقشی اساسی داشته‌اند.

در مطالعه‌ی تاریخ تمدّن نیز، نقشی که ادیان در توسعه و گسترش مظاهر تمدّن، مانند دانش نظری، فلسفه، هنر، ادبیّات، عرفان، و... داشته‌اند، به خوبی قابل مشاهده است. افزون بر آن، باید خاطرنشان ساخت که ادیان الهی همواره به وجود آورنده‌ی تمدّن‌های بزرگ انسانی بوده‌اند، به طوری که سیر تکامل و پیشرفت عالَم، بدون پرداختن به تأثیر شگرف و عظیم هر یک از ادیان بزرگ آسمانی ناقص خواهد ماند. بدین ترتیب، ظهور هر دینی در بین جوامع انسانی را می‌توان، در ایجاد انقلابی عظیم، در سه زمینه‌ی کلّی ذیل بررسی نمود:

ـ انقلاب علمی و فرهنگی، در توسعه‌ی دانش نظری و خلق دانشمندان و اندیشمندان بزرگ.
ـ انقلاب اجتماعی، در ایجاد وحدت در جوامع انسانی و نیز پیدایش نظم و عدالت.
ـ انقلاب اخلاقی، در تربیت روحانی و جنبه‌های عاطفی و اخلاقی زندگی انسان‌ها.
بررسی مفصّل تأثیر هر یک از ادیان الهی بر تمدّن‌های بشری، فرصتی دیگر را می‌طلبد، امّا در این جا، ضمن رعایت اختصار، اشاره به چند شاهد تاریخی خالی از فایده نخواهد بود.

یکی از این ادیان بزرگ الهی دیانت یهود است که قوم بنی‌اسراییل را از اسارت و جهالت به اوج عزّت و مدنیّت رسانید، تا جایی که فیلسوف پرآوازه‌یی هم‌چون سقراط از فضلای اسراییل تحصیل کمالات روحانیّه و انسانیّه می‌نمود.

دیانت مسیحی هم تأثیرات عمیقی در اعتقادات دینی رومیان و یونانیان آن زمان گذارد، و هم‌چنین، بنیادهای اجتماعی آن‌ها را، علی‌رغم تصلیب مسیح، بازسازی و احیاء نموده، وحدت و صلح را بین ملل مختلفه‌ و دول عالم ایجاد نمود. نام‌هایی مانند سنت‌توماس و سنت‌اگوستین، از تأثیر مسیحیّت در توسعه‌ی فلسفه و دانش نظری زمان حکایت می‌کنند، و در زمینه‌ی هنر، میکل‌آنژ و داوینچی نمونه‌هایی برجسته در تمام اعصار به شمار می‌روند که در مهد کلیسای مسیحی پرورش یافتند.

آیین اسلام نیز، با ظهور در منطقه‌یی که اعتقاد به چندخدایی وجود داشت و جنگ و دشمنی‌های مذهبی و قبیله‌یی بیداد می‌کرد، و در زمانی که اروپا هم در تاریکی و توحّش به سر می‌بُرد، روحی تازه در کالبد افسرده‌ی تمدّن بشری دمید. برای شاهد این مقال، به سادگی می‌توان از نام‌هایی هم‌چون ابن‌سینا، ابن‌رشد، جابربن‌حیّان، رازی، خوارزمی، ابوریحان بیرونی، خواجه نصیر الدّین طوسی، و به ویژه ابونصر فارابی، که او را با لقب معلّم ثانی پس از ارسطو می‌شناسند، یاد کرد. در آن زمان، طبّ، جغرافیا، نجوم، کشاورزی، سیاست، و عرفان اسلامی، همراه با رفت و آمد مسلمانان با مردمان اروپا و اندلس و اسکندریّه، تا اوج درخشش خود پیش رفت.

آری، مسیر تکامل و تعالی تمدّن نوع بشر، در شاهراه زمان از بدایت ناپیدای خود تا عصر حاضر، بسیار پرپیچ و خم بوده، و در این اعتلاء، نقش ادیان الهی و مظاهر ظهور انکارناشدنی است. در این مرحله، و سرانجام، استمرار ظهورات مقدّسه‌ی الهیّه، عالم انسانی را به بزنگاهی بس شگرف و عظیم رساند. انسان در مرحله‌ی باشکوهی قرار گرفته است که از آن به نام دوران بلوغ نام برده می‌شود، و این موضوعِ بحث ما در بخش‌های بعدی خواهد بود.

5.
«...عصری بود که هیچ فتح و ظفری در حال و آینده، هرچند درخشنده و تابناک باشد، با شکوه و جلالش برابری نتواند کرد.»4 ـ حضرت ولیّ عزیز امرالله

دفتر تاریخ بشری به برگ 1844اُم خود رسیده است. زمین، روزهای باشکوه زیادی را دیده بود و خورشید، مردمان بی‌شماری را، که راه خویش را به سوی کمال آدمی پیموده بودند. اینک، آیا دنیا پایان خود را شاهد است؟ آیا نمی‌توان برای انسان، بالاتری دیگر متصوّر بود؟ آیا وعده‌های ادیان، همه، حکایت از مرگی وحشتناک می‌کردند، که با صدایی شیپورگونه، اجساد متلاشی‌شده را از قبرهای کهنه‌ی سالیان دور بیرون می‌خوانَد، و زمین و آسمان در هم می‌آمیزند، و رعد و برق و زلزله و...، و آن‌گاه دیگر هیچ؟

امّا این انسان، حیوان ناطق، در مرحله‌یی از پیشرفت قرار گرفته، که دیگر، گردآب‌های دریاهای متلاطم هم در اختیار اویند، و طوفان‌ها و آتشفشان‌ها نیز توان ایستادگی در برابر قدرت ذهن وی را ندارند. دیگر، بُعد مسافت نشانه‌ی ناتوانی وی نیست، از شهری به شهر دیگر، از قارّه‌یی به قارّه‌ی دیگر، از این سوی آب‌ها به دنیایی تازه، شگفتا! از این کُره‌ی خاکی به سیّاره‌هایی که چشم، توان دیدن‌شان را ندارد. آیا می‌توان برای دانش بشری، زاییده‌ی قوّه‌ی خلّاق حضرت باری‌تعالی، پایانی جُست؟ آیا می‌توان از قلّه‌یی بالا رفت و خود را در کمال آدمی دید، و آن‌گاه، همه‌ی مظاهر طبیعت را، به ناگهان، نابودشده فرض نمود؟

این‌ها همه افکاری بودند که در قرن نوزدهم میلادی، بشر سرگشته و حیران از این‌همه پیشرفت را غرق در اندیشه نموده بود. آیا در این میان، کسی نیست که پاسخی درخور به این پرسش‌ها دهد؟ آیا انسانی، فرشته‌یی، خدایی، نمی‌تواند مردان و زنان متفکّر و فیلسوف و دانشمند و نابغه و سیاست‌مدار و اقتصاددان و ادیب و باسواد را از این دریای حیرت و پریشانی رها سازد؟ آیا...؟

«اُدخُلوها بِسَلامٍ آمِنینَ.»5

آری، تنها پاسخ به همه‌ی این پرسش‌ها، پرسشی دیگر است، و آن این که، آیا تاکنون این اتّفاق افتاده که روزی از خواب برخیزید و دیگر هیچ خورشیدی نتابد، تنها به این دلیل که روز گذشته بیش‌تر از همیشه تابیده، یا همه‌ی چراغ‌ها برای‌مان کافی بوده است؟!

بشر، هم‌چون نوزادی که حال به دوران نوجوانی و جوانی خود رسیده، طلوعی دیگر را، و بهاری دیگر را، تجربه می‌کند. بار دیگر، خورشید عنایت الهی تابیدن نموده، و دوباره، دستان یخ‌زده‌ی کودک دیروز و جوان پرسش‌گر امروز را، به ید ملاطفت، نوازش می‌نماید.

سال 1844 میلادی، نقطه‌ی عطفی است برای انسان‌های آزاده و عاشق، آنان که رمز حیات را یافته‌اند، و کسانی که بالا رفتن از قلّه‌های دانش و صنعت و هنر و فلسفه را پایانی نمی‌شناسند، چرا که لذّت را در بالا رفتن می‌دانند. ندایی از عالم بالا احتیاج است تا خواب غفلت را از چشمان بزداید و ابرهای تیره‌ی جهل و غرور را نابود نماید. زمان ظهور خداوندگار فرارسیده و دنیا منتظر زیارت ولی‌نعمت خود، و سال 1844، چونان طوفانی مهیب، سنگریزه‌های در راه مانده را به کناری می‌زند تا مرکب ملوکانه را خوش‌آمد گوید.

6.
«دقّت نمایید که چه گونه معارف و تمدّن، سبب عزّت و سعادت و حُرّیّت و آزادی حکومت و ملّت می‌شود.»6 ـ حضرت عبدالبهاء

با مروری ساده بر تاریخ علم در جهان، به خصوص سرگذشت اختراعات و اکتشافات، می‌توان به خوبی مشاهده نمود که قرن نوزدهم میلادی پربارترین دوران تمدّن بشری به‌شمار می‌رود.

اگر همه‌ی دستاوردهای آدمی تا قرن 14 میلادی، منحصر به وسایلی هم‌چون چرخ، اهرم، چاقو، نخ، منجنیق، اصطرلاب، قطب‌نما، کاغذ، و باروت بوده است، و در قرون 15 و 16 و 17، علی‌رغم وجود نوابغی چون داوینچی، فهرست اختراع‌های انسان به بادسنج، فشارسنج، دماسنج، میکروسکوپ، تلسکوپ، پیچ‌گوشتی، و مداد محدود می‌شود، و هم‌چنین در قرن 18، ماشین بخار و ماشین نخ‌ریسی و بالُن و پیانو نیازمندی‌های انسان را برآورده می‌ساختند، امّا به یک باره، قرن 19اُم میلادی شاهد شکوفایی علمی بشر می‌شود و بسیاری از ابزارهایی که امروزه جزو لاینفکّ زندگی همه‌ی ما به‌شمار می‌‌روند، به جهانیان عرضه می‌گردد.

کشتی بخار سفرهای دریایی را برای عامّه‌ی مردم آسان می‌سازد. خطّ بریل دنیای نابینایان را به بهترین دوست انسان، یعنی کتاب، متّصل می‌سازد. جریان الکتریسیته و لامپ‌ها تاریکی شب‌ها را چون روز روشن نورانی می‌سازند. چرخ خیّاطی، اتو و جاروی برقی، زیپ، خودنویس، و قفل و کلید به خانه‌ها وارد می‌شوند. انواع فرآورده‌های پلاستیکی به دنیا می‌آیند، و دینامیت، انقلابی در حفّاری‌های معادن و صنایع ایجاد می‌کند. دوربین عکّاسی، رادیو، و دستگاه ضبط صوت، انسان را مبهوت خود می‌نمایند، و همه‌ی این‌ها غیر از پیشرفت‌هایی است که در دانش پزشکی روی داده است. از جمله تلاش‌های پاستور، که راه‌های مقابله با میکروب‌ها را به انسان می‌آموزانَد، و اشعه‌ی ایکس تحوّلی در تشخیص صدمات و ناراحتی‌های جسمی پدید می‌آوَرَد. دستگاه تایپ نیز به بازار می‌آید تا دنیا را آماده‌ی تسریع در چاپ و نشر کتاب‌ها و روزنامه‌ها نماید، و مقدّمه‌یی برای اختراع کامپیوترها و در نهایت ایجاد شبکه‌ی جهانی وب باشد.

در این میان امّا، تلگراف هم، که تأثیری انکارناشدنی در نزدیک‌شدن آدمیان به یک‌دیگر، و تحقّق دهکده‌ی جهانی دارد، متولّد می‌شود. به راستی، شاید داستان نخستین پیام تلگرافی و زمان آن، نشانه‌یی باشد از حضور اراده‌ی الهی، که ذهن بشری را به تکامل و تعالی راهنمایی می‌کند. آری، تلگراف در ساعت 8 و 45 دقیقه‌ی صبح روز جمعه 24 مِی 1844، تنها ساعاتی پس از آن که خورشیدِ ظهورِ خداوندی به خانه‌یی در ایران تابیدن گرفته بود، دو شهر در آن سوی دنیا را حیران خود ساخت. نخستین پیامی که مخابره گشت، با استخاره‌یی از کتاب مقدّس انتخاب شد: «ببینید که خداوند برای ما چه آورده است!»7

7.
«دیگر عصر شیرخوارگی و کودکی بشر به سر رسیده و عالم انسانی، حال، به هیجان و التهابی دچار است که با سخت‌ترین دوره‌ی تکاملش، یعنی دوره‌ی بلوغش، ملازمت دارد، دوره‌یی که غرور جوانی و سرکشی‌اش به حدّ اعلی رسیده، به تدریج فروکش می‌کند و آرامش و معقولیّت و متانت، که مخصوص دوره‌ی بلوغ است، به جایش می‌نشیند.»8 ـ حضرت ولیّ عزیز امرالله

پرداختن به تحوّلاتی که قرن نوزدهم را تشکیل می‌دهند، بدون تحلیل تأثیر آن‌ها بر زندگی اجتماعی و اعتقادی مردم آن عصر، ناقص می‌مانَد.

اگر پیشرفت‌های علمی و صنعتی، جوامع مترقّی و خِرَدمَدار غربی را به ساختن دنیایی آرام و راحت امیدوار می‌ساخت، رواج خودپرستی و لذایذ دنیوی، روز به روز، انسانِ در خواب‌مانده را غرق دریای روزمرّگی می‌نمود. از سویی دیگر، اعتقاد به اصول روحانی و نقش معنویّات در حیات انسانی به فراموشی سپرده می‌شد تا جای خود را به آزادی منحطّ و بی‌بندوباریِ لجام‌گسیخته بدهد.

اینک انسانِ به بلوغ رسیده، خود را در بیابانی سراسر یأس و سرگردانی مشاهده می‌کرد و همه‌ی دستاوردهای علمی، فرهنگی، صنعتی، و فلسفی، وی را ارضاء نمی‌نمود. از این رو، به موازینی فکری دست یازید تا ذهن سرگشته‌ی خود را از این خلأ روحی رها ساخته و امیدِ از دست‌رفته را احیاء نماید، تا جایی که نظام‌ها و مکاتب فلسفی و مذهبی زیادی به دنیا آمدند و همگام با پیشرفت‌های ارتباطی، افزایش آگاهی مردمان را باعث شدند.

در چنین زمانی بود که مارکس اندیشه های خود را بر پایه‌ی برابری افراط‌گونه‌ی انسان‌ها مطرح کرد، و از سویی دیگر، دین و اصول روحانی را چونان زنجیری بر پاهای بشر دانسته و پرداختن به آن‌ها را ناشی از ضعف روانی انسان معرفّی نمود. همه‌ی این‌ها تا بدان جا پیش رفت که نظام‌هایی چون کمونیسم، فاشیسم، و ناسیونالیسم، به ویران ساختن سازمان‌های حکومتی پرداختند و هر یک، خود را برتر از دیگران و تنها ضامن سعادت بشری برشمرده، و در نهایت، دو ارمغان بزرگ را برای انسان و در جهت سعادت وی به همراه آوردند! دو جنگ جهانی، و هزاران درگیری ظاهری و لفظی و فکری، نشان از ناکارآمدی بنیان‌های مادّی و روابط فاسد انسان مغرور بودند.

در جوامع و ممالک شرقی نیز، اوضاع به همین منوال، و بلکه اسف‌بارتر، بود. روحیّه‌ی خودخواهی دسته‌یی از مردمِ صاحبِ کتاب و قلم، در یکی از پرسابقه‌ترین سرزمین‌های عالم، از نظر تاریخِ اندیشه و فرهنگ، ایران، باعث شد تا تحصیل علم و کسب آگاهی منحصر به عدّه‌یی خاصّ باشد، و آنان نیز در پرتو تعالیم نیمه‌جان اسلامی، جهل و نادانی را در سراسر سرزمین خود ترویج نمایند. احساسات شرقیِ مردمِ با فرهنگ و هنرِ این سرزمین، دست‌مایه‌ی غرور و ثروت‌اندوزی مشتی دغل‌باز و چاپلوس‌صفت شد و جوانمردی جای خود را به تعصّب و تقلید کورکورانه داد. علمای مذهبی، که مردم بی‌نوا را اسیر چنگال طمع و جاه‌طلبی خود می‌دیدند، تا توانستند، از خوان نعمت بی‌دریغ به یغما بردند و به دروغ، دیگران را چپاول‌گر و مستبدّ معرفی نمودند.

دیگر، بنیان‌های آیین مقدّس اسلام، توان مقابله را، در برابر خرافات و احادیث خودساخته، از دست داده بود، پرسش‌های دینی، همه، در حوالی بحث‌های حرام و مکروه می‌چرخید و نقل معجزات دروغینِ امام‌زاده‌های معلوم الحال، مردم کوته‌فکر آن روزگار را سرگردان ساخته بود. ملّایان با جمع‌کردن گروهی از اوباشان و قلندران، و با استفاده از ریا و تزویر، هر فکر تازه و سخن دیگری را در نُطفه خفه می‌ساختند و خود را تنها ابواب روحانیّت و مدخل اسلام راستین معرّفی می‌نمودند. مردم ساده‌لوح نیز همه‌ی دار و ندار خود و سرزمین خود را در راه خمس و زکات و... به پای حکومتِ در سایه‌ی ملّایان می‌ریختند و سرسپردگی ذهنی و تقلید کورکورانه را، حتّی در مسایلی مُضحک و کم‌اهمّیّت، جایگزین استقلال عقلی و احترام فردی می‌نمودند، تا تأسّف تاریخ و سقوط ارزش‌های انسانی، یگانه دستاورد آن دوران باشد.

رخنه‌ی همه‌جانبه‌ی روحانی‌مآبانِ دروغ‌پرداز تا بدان جا کشیده شد که حکمرانان نیز به سایه کشیده شدند، و در نتیجه‌ی عدم مشروعیّت سلطنت، قانون‌شکنی به فضیلت تبدیل گشته و هرج و مرج مملکت را فراگرفت.

از سویی دیگر، کشورهای همسایه هم، به واسطه‌ی تسلّط همان قِسم ملّایان، که سنگ اسلام را به سینه می‌زدند، و نیز عقب‌ماندگی فرهنگی، توان تغییر افکار و الگوها را نداشتند، تا حدّی که غربیانِ به ظاهر مترقّی، دست استعمار خود را به نفوذ بی‌چون و چرا و چپاول ثروت‌های خدادادی سرزمین‌های خاورمیانه، و هم‌چنین دیگر ممالک آسیایی، آفریقایی، و آمریکایی، آلودند، و علمای مذهبی هم، که خود را تنها منجی اجتماع برمی‌شمردند، با استفاده از تعصّب مردم و خرافه‌پرستی و تقلید کورکورانه، دخالت در عرصه‌های سیاسی را، به ظاهر برای بیرون‌راندن استعمار و آزادسازی شرافت انسانیِ مسلمانان، و در باطن در جهت برآوردن آزمندی‌های پایان‌ناپذیرِ خود، تجربه نمودند.

8.
«...چنین است خصوصیّات برجسته‌ی جامعه‌یی مُنحطّ و فاسد، جامعه‌یی که باید یا دوباره تولّد یابد و یا محو و نابود گردد.»9 ـ حضرت ولیّ عزیز امرالله

در چنین دوران سرد و تاریکی بود که آفتاب بابی، شهر شیراز را روشن نمود و با درخششی که تنها از مظاهر مقدّسه‌ی الهیّه انتظار می‌رود، قلوب منتظر و سرگشته را جانی تازه بخشید. فریاد ملکوتی و اسرافیل‌وار آن حضرت، زلزله بر ارکان دین و دولت افکند و همه‌ی بنیان‌های جهل و غرور را زیر و زِبَر نمود. قیام حضرتش، به عنوان موعود همه‌ی ادیان و ناسخ تعالیم اسلام، تنها صدایی بود که می‌توانست منفعت‌طلبی و تزویر علمای اسلام را فاش نماید. شوری که ظهور وی در قلوب مؤمنانش برانگیخت، مانند سیلابی خروشان، سرتاسر سرزمین ایران و عراق را فراگرفت، تا باور به معنویّات و روح تعالیم آسمانی، جای تقلید و خرافه را بگیرد، و دیگر، حبّ ریاست علماء، توان برابری با روحیّه‌ی شجاعت و ایقان شیرمردان و شیرزنان را نیابد.

یکی از جلوه‌های مهمّ و باارزش این انقلاب، در واقعه‌ی بدشت به ثمر رسید. در آن جا بود که تعصّب خرافی چندصدساله، به امتحانی سخت دچار شد، چرا که زنی طاهره، ناگهان بدون حجاب، در جمع مردان حاضر شد و بزرگان را مورد خطاب قرار داده، سنّت‌های کهنه و پوسیده را از جامه‌ی ایمان تکاند. لرزه‌یی که کشف حجاب وی در بنیان‌های فکری و اعتقادی آن روز ایران افکند، تا ابد، شرافت انسانی و حقوق فردی را مدیون خود ساخته است. خروج نیمی از جامعه‌ی ایران از زیر یوغ تعصّب و فشار نظام مردسالاری، بدون استفاده از نتیجه‌ی حاصله‌ی آن حرکت انقلابی، نمی‌توانست ثمری داشته باشد، و آن نیز متأثّر از قیام آسمانی نقطه‌ی اولی و انقلاب 1844 بود.

از دیگر جریاناتی که مقارن با ظهور آیین‌های بابی و بهایی قابل اشاره هستند، می‌توان از جنبش مشروطه نام بُرد. ظهور آیین بابی در اوضاع بی‌سر و سامان فکری و اجتماعی، در سرزمین ایران، باعث شد تا راهی دیگر در برابر مردم باز شود. خرافات‌ستیزی و نوگرایی علمی، تنها با فسخ و نسخ اسلامِ مُرده امکان‌پذیر بود، و طرح اندیشه‌های نوین و رفتار به موازینی اخلاقی و معنوی، تأثیراتی دامنه‌دار را بر محیط اجتماعی آن زمان باعث گردید. پیشرفت‌های به دست‌آمده در زمینه‌های ارتباطات و حمل و نقل سبب شده بود تا آشنایی مردم با شرایط فکری و زندگی اروپاییان، و در نتیجه، تفاوت آشکار و واپس‌ماندگی بارز فرهنگی، نمودی بیش‌تر بیابد و حَمّیّتِ ملّی ایرانیان را، با نیرویی که از جنبش بابی و شجاعت پیروان آن گرفته بود، در جهت اصلاح امور و جلوگیری از دخالت‌های روحانیان مال‌اندوز برانگیزانَد. جامعه‌یی که از انسان‌های آگاه و آزاده تشکیل شده باشد، حکومت استبدادی را نمی‌پذیرد و نقش فرد را در تعیین سرنوشت خویش محترم می‌شمارد.

این گونه بود که بزرگ‌ترین رِفُرمِ اجتماعی و سیاسی ایران روی داد و دولت‌مردان اصلاح‌طلب، علی‌رغم کارشکنی‌های روحانی‌مَسلَکان، موفّق به تأسیس مجلس مشروطه شدند. مجلسی که قرار بود تا مشورت را سرلوحه‌ی کشورداری نماید، امّا غافل از آن بود که بدون اعتنا به ظهور حضرت اعلی و روح تعالیم مبارکه‌ی حضرت بهاءالله، غایتی جز شکست نخواهد دید.

سوّمین تأثیر شگفت‌آوری که جنبش بابی ایجاد نمود، و در این جا به آن اشاره می‌کنیم، برانگیختن هم‌دردی و اعجاب مورّخان، مستشرقان، دانشمندان، مسافران، و دولت‌مردان غربی، و حتّی شرقی، بود. اینان نظاره‌گر آن بودندکه چه گونه خشونت و بی‌رحمیِ مردمانِ نادان و متعصّب این سرزمین، و جاه‌طلبی روحانیان مذهبی، با جانفشانی‌ها و دلاوری‌های مؤمنان اوّلیّه‌ی بابی و بهایی پاسخ داده می‌شد، و جالب آن که این امر، تا به امروز، و از طریق صدور قطع‌نامه‌ها و فشار کمیته‌های مدافع حقوق بشر در سطوح بین‌المللی، بازتابی دامنه‌دار یافته، و نشان از مظلومیّت این فئه‌ی ستم‌دیده می‌نماید، تا بدان جا که حتّی می‌توان نشو و نمای سیستم‌های دادخواهی بین‌المللی و کمیته‌های حقوق بشری را مرهون تظلّم‌خواهی‌های اهل بهاء و تلاش آزادگان جهان در احقاق حقوق ایشان دانست.

آری، به راستی که جریانی تطهیرکننده در کار است، تا همراه با از بین بردن نظام‌های پوسیده‌ی اعتقادی و سنّت‌های نابخردانه‌ی بلااستفاده، و نیز تنبیه و مجازات انسان زیاده‌خواه و سرمست از باده‌ی غرور، غرّشی ناگهانی و طوفانی سیل‌آسا در دریای بی‌هدف دنیای قرن 19 و 20 ایجاد نماید و مسیر را برای جریان سازنده، که همانا باور به تعالیم جهان‌شمول حضرت بهاءالله و به‌کارگیری آن‌ها است، هموار سازد.

9.
«تمام این پیشرفت‌های اجتماعی، اداری و انتفاعی عملی مرهون تحوّل معنوی و اخلاقی بود که در میان جامعه‌ی بهاییان شکل می‌گرفت و آنان را، حتّی نزد دشمنان، ممتاز و محلّ اعتمادشان می‌ساخت.»9 ـ بیت العدل اعظم الهی

امّا تأثیر آسمانی برآمده از بطن سال 1844، به همین جا ختم نمی‌شود. همان طور که در بالا نیز اشاره شد، و بنا به آموزه‌ها و تبیین‌های حضرت ولیّ عزیز امرالله، می‌دانیم که در این مسیر، دو جریانِ توأمانِ سازنده و ویران‌گر در کار هستند. به‌کارگیری تعالیم مبارکه‌ی بهایی از سوی پیروان این آیین، رفته رفته، تأثیر خود را بر دنیای به ظاهر پیشرفته می‌گذارَد، و ایشان همه‌ی این موفّقیّت‌ها را ناشی از نقشه‌ی عظیمه‌ی الهیّه و قوای خلّاق منبعث از آن می‌دانند.

در ایران قرن 19، و در حالی که علمای اسلام هرگونه تماس و ارتباط با کافران اجنبی را منع کرده و ایشان را نجس و یا استعمارگر معرّفی می‌نمودند، حکم وحدت عالم انسانی در جهت تبادل سالم فرهنگی از سوی بهاییان مطرح می‌شود، و احترام به مقام فرد، درس مشورت و برابریِ حقوقِ مدنی را تعلیم می‌دهد. به حکمِ «عدم ورود به خانه‌ی دیگران بدون اجازه‌ی صاحب آن» توجّه نمایید، و نیز حکم «عدم نجاست»، و یا «عدم تبعیض‌های نژادی و قومی»، که حتّی در حسّاس‌ترین لحظات تاریخ، مثلاً هنگام انتخابات اعضای بیت العدل اعظم، و یا قیام مهاجران به خدمت در کشورهای آفریقایی، به خوبی مشهود است.

تأکید بر تعلیم و تربیت نیز باعث شد تا، در همان قرن 19، شالوده‌ی نخستین مدارس ایرانی به شیوه‌یی نوین گذارده شود. مدارسی که به جای پرداختن به تفاوت‌های نفرت برانگیز مذهبی، به پرورش روحی و هنری دختران و پسران ایرانی پرداخت و توانست تا برای نخستین بار، اهمّیّت تربیت دختران، مادران فردا، و نیز نهی از تنبیه کودکان، لزوم آموزش و پرورش برای همگان، اهمّیّت استفاده از علوم و فنون نافعه به جای درآمدزایی از طریق گدایی و روضه‌خوانی و... در جهت تحقّق اصل تعدیل معیشت عمومی، و نیز برابری حقوق زنان و مردان، احیای محبّت انسانی و اعتماد متقابل برای ایجاد ساختارهای مشارکتی اقتصادی و اجتماعی، و حتّی برنامه‌یی دقیق و مشخّص برای رابطه‌ی بین کارگر و کارفرما در حالی که هنوز در ایران واحدهای صنعتی به معنای واقعی وجود نداشت، و در نهایت اصول روحانی دین و نقش آن در زندگی انسان، و تمایز آن با سیاست، همه را، به بهترین شکل ممکن آموزش دهد، و حتّی علی‌رغم تعطیل شدن‌های دامنه‌دار، با تربیت نوجوانان بهایی در کلاس‌های دروس اخلاقیّه و انتقال آن مفاهیم به جامعه، وسایل پیشرفت را که همانا آگاهی و اراده‌ی عمومی است، فراهم آوَرَد.

در این میان، ساخت درمان‌گاه‌ها به دست بهاییانِ توان‌مند، و یا ساخت و استفاده از حمّام‌های پاکیزه، و نیز طُرُق نامه‌رسانی ایشان، در حینی که سیستم پستی در کشور معنایی نداشت، همه حکایت از تأثیر روح خلّاق آموزه‌های مبارک می‌نماید. این چنین است که عالَم انسانی به دورانِ سراسر هیجانِ بلوغ وارد می‌گردد. بلوغی که همراه با لجبازی و گردن‌کشی، سرشار از حسّ زیبایی‌دوستی و جُست و جوی کمالِ روحانی است، و این همان نیرویی است که رفاه، سعادت، و آرامش را به ارمغان می‌آوَرَد.

10.
اینک پرسش نخستین این مقاله را دوباره مطرح می‌کنم. به راستی، اگر رویدادهای سال 1844 به وقوع نمی‌پیوست، سرنوشت ما چه می‌شد، در چه جامعه‌یی می‌زیستیم، و خلاصه آن که، زندگی ما به چه صورتی درمی‌آمد؟

آیا می‌توانید دنیایی را تصوّر کنید که هیچ درکی از مفهوم جاذبه وجود نداشته باشد، و یا هر بیماری ساده‌یی باعث مرگ عزیزان‌مان گردد؟ آیا زندگی ما بدون اتومبیل و لامپ و انرژی‌هایی هم‌چون گاز و برق به چه شکل درمی‌آمد؟

سرانجام، آیا شما تصوّری از پشت پرده نشستن زنان دارید، که هدف از زندگی‌شان تنها ارضای غرایز شهوانی مردان و تولید مثل و تن‌دادن به بردگی ابدی بوده است؟ هم‌چنین، کسانی که این نوشته را می‌خوانند، می‌توانند پاسخ دهند که توان خواندن و نوشتن را، بیش از هر کس دیگر، مدیون چه کسی هستند؟

در این مقاله، هر چند مختصر، تلاش شد تا در بخش‌هایی به ظاهر جداگانه، به گوشه‌هایی از اهمّیّت نقش و تأثیر ظهورِ پی‌درپیِ آیین‌های بابی و بهایی در ایجاد تمدّنی مدرن بپردازیم. در ابتدا، به این تصوّر پرداختیم که اگر انسان قادر بود یکی از خطاهای گذشته‌ی خود را از صفحه‌ی تاریخ پاک نماید، و یا حتّی اگر یکی از دستاوردهای علمی و صنعتی بشر حذف می‌شد، چه تأثیری بر زندگی امروزی ما می‌گذاشت؟

حال، و پس از بررسی نقش ادیان در تربیت استعدادهای روحانی، و ایجاد بینشی صحیح و به‌روز، برای دستیابی به پیشرفت‌هایی همه‌جانبه در جهت رفاه و آسایش بشر، آیا می‌توانیم به این پرسش پاسخ دهیم که اگر تأثیر ایجاد شده توسّط یکی از این ادیان را نادیده بگیریم، شرایط علمی و رفاهی ما به چه صورتی در خواهد آمد؟

در این میان، نیک می‌دانیم که، بشر دوران کودکی خود را پشت سر گذارده و اکنون بلوغ عقلانی و عاطفی خویش را می‌گذرانَد. بلوغی که از آثارش سرکشی و طغیان است، ولی در نهایت می‌تواند تا با قدرت اراده و انگیزه، انسان را در مسیر ترقّی و تعالی به سرمنزل مقصود برساند.

آیا تقدیر الهی جُز این است، و آیا سرنوشت انسان غیر از آن بوده که همه‌ی این راه را بپیماید و سرانجام، با استفاده از تجربه‌های پیشینیان و آموزه‌های ادیان، به زندگی سعادت‌مند خویش ادامه دهد؟ پروردگار، خالق انسان و آفریننده‌ی طبیعت، نقشه‌یی را طرّاحی کرده تا با پیمودن هر مرحله از آن، دستاوردی دیگر و نیرویی تازه‌تر را به کوله‌بار آدمی بیفزاید، و گوهر سرشته در نهاد وی را برای تعالی در عوالم مُلک و ملکوت جلایی روحانی بخشد.

پس ای خدا، تو را سپاس می‌گوییم! هزاران بار، نه، بلکه در هر نَفَس تو را شکر می‌کنیم، که لیاقت درک رویداد 1844 را عطا فرمودی! تو را شکر می‌گوییم که ما را هم‌پیمان با عزیزانی هم‌چون ملّاحسین، قدّوس، طاهره، و مونا قرار دادی! تو را آفرین می‌گوییم به خاطر آفرینش عبدالبهاء، مولای عشق و پیمان، و الگوی صبر و فداکاری! بار خدایا، تو را شکر می‌کنیم که نعمت تبلیغ را به این بندگان پریشان درگاهت ارزانی داشتی، و ایشان را شایسته‌ی صفت «بهایی» فرمودی!
نعمتی بالاتر از این‌ها، و وای بر ما، اگر 1844 نبود...؟!

پی‌نوشت‌ها: 1. حضرت بهاءالله، منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله ش153ص211. ـ 2. حضرت عبدالبهاء، رساله‌ی مدنیّه ص4ـ5. ـ 3. حضرت بهاءالله، منتخباتی از آثار حضرت بهاءالله ش34 ص58. ـ 4. حضرت ولیّ عزیز امرالله، قرن انوار ص33. ـ 5. حضرت ربّ اعلی، مطالع‌الانوار ص49، قرآن سوره‌ی حجر آیه‌ی46. ـ 6. حضرت عبدالبهاء، رساله‌ی مدنیّه ص131ـ132. ـ 7. کتاب مقدّس، عهد عتیق سفر اعداد 23:23. ـ 8. حضرت ولیّ عزیز امرالله، نظم جهانی بهایی ص163، قرن انوار ص43. ـ 9. حضرت ولیّ عزیز امرالله، حال و آینده‌ی جهان ص21. ـ 10. بیت العدل اعظم الهی، مرکز جهانی بهایی، قرن انوار ص10.

کتاب‌شناسی: قرن انوار از مرکز جهانی بهایی، رساله‌ی مدنیّه‌ی حضرت عبدالبهاء، حال و آینده‌ی جهان از حضرت ولیّ عزیز امرالله، بهاییان و ایران آینده، رساله‌ی مدنیّه و مسأله‌ی تجدّد در خاورمیانه نوشته‌ی دکتر نادر سعیدی، و جزوه‌ی کار متربّی کلاس عالی درس اخلاق بخش گذشته و حال و آینده.